قرارمون یادت نره :)

اونجوریکه بنده مطلع شدم روز یکشنبه مراسم بزرگداشت مختومقلی فراغی گنبد تویه سالن ارشاد برگزار میشه. خیلی دوست داشتم دوستانی مانند محمد جان گلی و صمد عزیز رو از نزدیک ببینم و باهاشون آشنا بشم ، هرچند این دوستان و دیگر دوستان در قلب بنده جای دارند. از دوستان وبلاگنویس گنبدی هم تقاضا میشه یه قرار بزاریم همدیگه رو ببینیم.
این شعر پر از نقص رو که میبینید با قلم شکسته بنده به تحریر در اومد. البته قبل از اینکه اینو تویه وبلاگ بزارم با چند تن از اساتید برجسته در میان گذاشتم و آنها هم بزرگواری کرده و ایراداتش رو گرفتن. ولی چون بنده از شعر و شاعری چیزی سرم نمیشه نفهمیدم چی گفتن! فقط تا این حد فهمیدم که رنگ این شعر سفیده. :) این قطعه اثر هنری که میبینید در ستایش مختومقلی سرودم.

اویان گور حالقینگی ای مختومقلی
سندن آلدیلار سوزده نسخا ، گورکینی
هایسی بیر ملت گورندیر بیله بیر گوهر !
سن باشیمیزا تاج سن ، بیر تاج
سن پند بردینگ حالقینگا سعدی یالی
سن عشقدان سوز آچدینگ حافظ یالی
سن چونگغیر عرفان دوزدینگ مولانا یالی
سن ترکمن باتیرلارینا قوشغی دوزدینگ فردوسی یالی
کیچی ، اولی سنینگ آدینگی دیلدن دوشیرمیار
هیچ بیر ترکمنینگ اویی بوش دال سنینگ دیوانینگ دان
بوتین عالم ، هر دیلده ، یانگلانیار سنینگ آدینگ
دنیاده ترکمنی سن بیلن تانایارلار ای مختومقلی

و اما تصحیح این شعر توسط استاد صحنه.

مختومقلي ، اي درديمينگ درماني
اويان گؤر شهراتينگ آسمانا يتدي
اي سوزينگ صنغاتي نسخا عالئما 
اوازانگ ايراندان هريانا يتدي

سؤزگوهرينگ بوتين حالقا آرماندير
دردلي لرينگ قورساقينا درماندير
هيچ بير ملت سنينگ كمين گؤرماندير
باشيميميزنگ تاجي سن سنيگ، فراغي!

بلند توتوب حافظ سعدی نگ آدینی
مولانا نینگ یاقان عرفان اودینی
شول بییک لنگ برن هممه زادینی
ترکمنیمه سن برنسینگ فراغی 

سطیر یازدینگ قورقاق؛ باتیرلار حقدا
سوزآچدینگ مومن لر کافرلار حقدا
آلا آسمان همده مله یر حقدا
سئر لاری سن اووره دن سینگ فراغی

گزیب سن بخارا هرات خیوانی
غویوب گیتدینگ بیزه دادلی , میوانی
ایچی سویجی لیک دن دولی دیوانی
ایله سوغات سن ادن سینگ فراغی

سوزلرینگ آیلانیار ایل لردن ایله
سوزلرینگ گچن دیر دیل لردن دیله
چالیشمازلار اونی آلتین زر بیله
سوز بهاسین آرتدیران سینگ فراغی

ديوانينگ هر اوينگ تاجي بوليپ دير
هرباغانا حرمت بيله گوليپ دير
سوز بايداقينگ بوتين ايلده قاليپ دير
جنت ايچره جاي توتان سينگ فراغى

 


 

فقط نگین ترجمه اش کن که اصلا کار من نیست! خیلی سعی کردم ترجمه اش کنم و لی دیدیم با ترجمه معنا و مفهوم واقعی شعر از بین میره.
 
پی نوشت اولی : دنباله "یه روز سگی بعد از مراسم مختومقلی".
پی نوشت دومی : یه نسخه از این شعر رو برای ارزیابی به استاد عیدی وکیلی ، استاد موسی قزلجه ، دوست خوب و نازنین ام ایوب جان گرکزی ، استاد صحنه و خانم ایگدری رباعی نویس جوان فرستادم.
پی نوشت سومی : روز یکشنبه بیست و چهارم سالن ارشاد یادت نره. ساعت 5.
پی نوشت چهارمی : خیلی دوست داشتم این شعر رو تویه مراسم مختومقلی بخونم. شایدم خوندم. :)
پی نوشت پنجمی : دستت طلا استاد صحنه.

یه روز سگی قسمت اول

امروز قراره از یه روز سگی خودم بنویسم از لحن سگی بودن مطلبم معذرت.
صبح زود (نه خیلی زود) تقریبا ساعت 9 با صدای تلویزیون که خیلی هم بلند نبود از خواب بیدار شدم. از دیشب تلویزیون روشن مانده بود و من از فرط خستگی و خواب آلودگی نتونسته بودم تلویزیون رو خاموش کنم. با صدای داد و بیداد مجری برنامه کودک بیدار شدم. قبل از همه چیز رفتم برای خودم یه صبحانه آماده کنم تا یه کم انرژی بگیرم امروز خونه خالی و پر از سکوت بود و فقط صدای همین مجریه به گوش میرسید خونه هیچوقت اینقدر ساکت و کسل کننده نبود. رفتم تویه آشپزخونه تا کتری رو بزارم روی اجاق کتری خالی بود اونو پر از آب کردم و گذاشمتش رو اجاق و زیرش رو روشن کردم ، بعد از مدتی اب به جوش اومد و وقت دم کردن چایی بود ، دنبال چایی خشک گشتم ولی به گمانم چایی خکشه تموم شده بود با این اوضاع مجبور بودم برم بیرون و چایی بخرم ، لباسم رو تنم کردم و از خونه زدم بیرون... بقال سر کوچه مون هنوز نیومده بود و بسته بود برای همین مجبور شدم 2 کوچه بالاتر برم تا به یه مغازه ای برسم ، بعد از چند دقیقه پیاده روی آخرش به مغازه باحالی که قبلترها از اون خرید میکردم رسیدم. چایی دلخواهم رو گرفتم و رو به فروشنده کردم و گفتم چقد میشه گفتش : 5 تومن دست تویه جیبم کردم تا پول مغازه دار رو بدم ولی هر چقدر گشتم از پول خبری نبود :) آخ. همه پولام تویه اون یکی شلوارم بود. با شرمندگی بسیار رو به فروشنده کردم و گفتم : معذرت میخوام شرمنده کیف پولم تویه خونه جا مونده ، الان میرم پول رو میارم و با شما حساب میکنم. ولی فروشنده منو بیشتر شرمنده خودش کرد گفت : ایرادی نداره جانم چایی رو ببر پولو بعدا بیار. گفتم : ممنون و از مغازه زدم بیرون. به جلوی درب خونه که رسیدم تازه یادم افتاد که کلیدهای درب خونه هم تویه اون یکی شلوارمه! :) برای همین مجبور شدم از دیوار خونه برم بالا و هر طوری شده خودم رو به بالای دیوار رسوندم. یادمه کوچیکتر که بودم از همین دیوار مثل گربه بالا میرفتم. ولی حالا حدود صد کیلو وزن دارم و اینجور جاها کم میارم. با احتیاط تمام سعی کردم خودم رو به حیاط برسونم ، داشتم از دیوار پایین می اومدم که صدای جر خوردن شلوارم منو جای خودم میخکوب کرد. آره دوستان خواننده بالی برای پرواز ، شلوارم به اندازه بیست سانتی پاره شده بود! اونم چه پاره شدنی. :) عذابتون ندم دوستان با شلوار پاره و چایی بدست وارد آشپزخونه شدم در حالیکه به این روز سگی لعنت میفرستادم. وقتی وارد آشپزخونه شدم متوجه شدم تا برم و بیام آب کتری تموم شده و داره بوی مطبوع ذوب شدن آلومینیوم به مشام میرسه. بازم خوبه یه کتری زاپاس تویه خونه داشتم. با خودم حساب کردم اگه کار اینجوری پیش بره تا شب فقط میتونم یه استکان چایی بخورم.
همراه من باشین این قصه سر دراز دارد.

بدون شرح

آدم ساده

آدمهای ساده را دوست دارم.

همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند. همان ها که برای همه لبخند دارند.

همان ها که همیشه هستند ، برای همه هستند. آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا کرد ، عمرشان کوتاهاست. بسکه هر کسی از راه میرسد یا ازشان سوء استفاده می کند یا زمینشان میزند یا درس ساده نبودن بهشان میدهد.

آدم های ساده را دوست دارم . چون بوی ناب "آدم" میدهند.

"یک تکه آسمان"

فکرشو بکن

از روزی که دفتر کارت رو بردی طبقه بالا ، دیگرون رو کوچیکتر میبینی!

بهش عادت کردی

اگه کتاب رمانی تونست تو رو تا آخرین صفحه همراه قهرمان داستان با خودش ببره معلومه نویسنده اش تخیل خوبی برای نویسندگی و هم برقرای ارتباط با خواننده اش رو داشته ، اگه شعری رو خوندی و احساست رو برانگیخت و حتی اشکاتو در آورد معلومه شاعر این شعر رو از ته دل سروده ، اگه با رفتن شخصی نگران و دلواپس اش شدی معلومه بد جور روت تاثیر گذاشته و بهش عادت کردی ، اگه فیلمی تونست تا ثانیه های پایانی تو رو پای تلویزیون میخکوب کنه معلومه کارگردان فیلم با تمام توان روی این فیلم زحمت کشیده ، اگه شخصی حکایتی رو برات تعریف کرد و تو همه کار و بارت رو فراموش کردی و به راوی گوش دادی معلومه راویه خوب تونسته تو رو مجذوب خودش کنه (یا حکایته) اگر هم وارد سایتی شدی و اون سایت تو رو خوب مشغول کرد معلومه صاحب سایت در کارش موفق بوده ، و اگر این مطلب رو تا آخر خونده باشی معلومه نویسنده این وبلاگ کار خودشو بلده. :)
پی نوشت : شاید باور نکنی ولی من هیچ وقت نتونستم تا آخر شعر "باغشلایان انه مه"  (اثر بی نظیر استاد ستار سوقی) رو بخونم تا وسطاش میخونم و بعد اشک امانم نمیده. شاید فکر کنی دارم غلو میکنم. باید با من باشی تا بدونی چی میگم.

باغشلایان انه مه

شو غوشغي ني انه دك
دوغريب من بو گيجه
باغشلايان انه مه
هر گيز شوني گورموق
ناهيلي دي بويلاري
اوزين مي غيسغا اجه
گلنوق لا گوزيمه
هرگيز شوني بيله موق

دویشمده ده گورموق
هوشیمدا دا گورمدیم
بو ناهیلی آیرالیق
تاغدیره من دوز مدیم
شیله چاره سیز تاغدیر
ییل لار بویی غوربانلیق
آلیب دیر انه لر دن
یتیم غویب چاغه جیق

من بو دونیا گلمده
انم اوندان گچیب دیر
گون یاشیب آی دوغشی دک
چوغلی گونش یاشیب دیر
گونش یرینگ آستیندا
آی یرینگ اوستینده
گونش آصلا دوغانوق
آی دا یاشماق قاصدندا

سن بیر سالغین مانگا
سانگا قاویب یتمدیم
اون یاشیمدا مازارینگ
توفراغینی تاپمادیم
ینه ده من اوله موق
گزیب یورین گلر دیب
آغتیجانگا آدینگی
قویسام انه بولار دیب

انایی جا آغتینگا
غویدیم سنینگ آدینگی
گورمسمده اوزینگی
اونید مادیک یادینگی
اون یاشادی آغتغنگ
اوغلینگ ساچی چالاردی
انه مهرینی کویساب
ساچیم ایردن آغاردی

سن سیز آنچه آرزولام
کویب گدی گوگرمان
کوین آرزولاریم کان دیر
نادسین ساچیم آغارمان
ینه ده من جیداملی
یورگیمده قوات بار
سبابی سنگ یادینگا
انه کعبه جان آد بار

گلریمه گلمدینگ
دور شیله گچردی
دولیمزده قارلاواچ
قرق یولا اوی بجردی
قرق یاشدا دا کویسه دیم
سنینگ سویجی سوزینگی
غارا گوزیم گورمدی
سنگ مهرلی یوزینگی

غارری انم بوینگا
اورتا بویلی دیردی
غریب لیقدا اشیگین
گل پاکیزه گیردی
گوزینگه غارا دیدی
یوزینگه ساری دیدی
شیله سیاق انه لر
سنگ اننگ یالی دیدی

دیدیم اونینگ کسلی
ناهیل آغر کسلدی
ناهیل آغر گوره سی
جیدامانی پسلی
دیدی اونینگ کسلی
کسل دالدی جان آلیان
اول دورده چیقان جان
کاندی شیله سانالیان

سبابی اول کسلینگ
اینگ بیر آغر کسلی
غریب لیق دی جان اوغیل
آلیب گدن گوزلی
آلیب گدن حسلی
ینه آنچا گوزل لر
چاغه سینی چیرلادیب
کان دیر شیله گچن لر

غریب لیق دیر جان اوغیل
کان کسلی گتریان
کسل تاپا بیلمسه
کسل بولیب اوتریان
انسان لارینگ بختینا
آغیر تهمت دوزه نی
غریب لیق دیر جان اوغیل
کان کسل لنگ اوزه نی

ایندی آنچا کسله
تاپدی چاره انسان لار
آلقش آلدی انساندان
آق یورک لی لقمان لار
یونه آچلیغا غارشی
تاپمالی بولسا چاره
سن هم شو یرده باردا
جانینگی غویغیل پاره

شیله دید انم دن
شونی گورن انه لر
یکه سنینگ اننگ دال
کان دیر ینه انه لر
دور گلیب گچسده
شوم غریب لیق گوچه نوق
انسان آیه چیقسادا
آچلینگ اوینه گچه نوق

1362 استاد ستار سوقی(ساوچی)

این کیه؟

اگه گفتین اونی که دوربین دستشه کیه؟

خب حالا میرسیم به جواب این سئوال. همانطور که صمد جان گفتن این تصویر مربوط به charles orear larkin هستش.(اگه گفتم اشتباهه اون نکته انحرافیش بود:)) عکاس معروف آمریکایی که عکس bliss اون معروف شد و با اون عکس این آقای 55 ساله در دنیا شناخته شد. حالا تصویر bliss کدومه؟ این تصاویری که پایین گذاشتم همون bliss هستش. تصویری که با هر بالا اومدن ویندوز ایکس پی چشممون بهش میخورد. :) تصویر سمت چپی اولین عکسیه که این آقا در سال ۱۹۹۶ گرفتن و سمت راستی بعد از 10 سال از همان مکان و از همون نقطه گرفته. گفتنیه که منقطه ای این تصویر گرفته شده به bliss معروف میباشد.

 

این اشک آخری برای خودم

با تمام سختی روزگار بجدال برخاستم و با تمام نیرو خودم را از زیر خروارها تهمت و نیرنگ بیرون کشیدم و سربلند و استوار قدم به عرصه لغزان و ملتهب گذاشتم عرصه ای که دشمنان دوست نما با خنجرهای پنهان و گاه آشکارا دنبال فرصتی بودند که زهرشان را بریزند! و شاید اینبار ریخته اند. که میداند آن چه کسی است که دارد با نقاب خنده کارهای گریه آور و مرگباری را انجام میدهد؟ که میداند که از آستین اش دگر بار چه چیزی بیرون خواهد آمد؟ که میداند؟ تویه این پس کوچه های سکوت غیر از مرگ و نفرت چیزی نخفته است..... با اینهمه من هستم و نفس میکشم و به همه ثابت میکنم که زنده ام وخون در رگهایم مانند زندگی جاریست. دوستی گفت که شاید شوخی بوده و چه شوخی مرگباری!! چه شوخی بیمارگونه ای و چه شوخی تاسفباری..... با تمام این حرفها میمانم ، سرم را بلند میکنم و با افتخار بالهایم را نیرومندتر کرده و از نو پرواز میکنم پروازی بلند به ارتفاع تمام صداقت دنیا. چشمانم تر و قبلم گریان است. خدایا مگر نمیبینی حالم را؟ مگر نمیبنی چشمانم را؟ مگر نمیبینی قلبم را؟ من برای هر عزیز از دست داده ای اشک ریختم و همه درد را بدرونم ریختم. باز هم اشک میریزم ولی این اشک آخری برای خودم است فقط برای خودم.


سال نو مبارک

سلام....سلام...سلام به همه دوستان و همه عزیزان بهتر از جان پیشاپیش سال نو رو به همه شما تبریک میگم و برای همه شما آرزوی خرسندی و میمنت در سال 91 رو دارم. دلم برای همه شما تنگ شده. :)

یواش یواش سعی میکنم به فیس و کلوب و توئیت و دیگر جاها هم سر بزنم البته اگه تا حالا حسابم بلوکه نشده باشه.:) به هر حال از اینکه تونستم بازم با شما باشم خوشحالم. این سبزه نوروزی رو تقدیم میکنم به همه دوستانم. دوستانی که هیچوقت منو فراموش نکردن. همانطور که قول داده بودم اومدم و سعی میکنم بعد از این ترکتون نکنم. از همین جا سلام ویژه نثار دادش سعید و آبجی سارا که هیچوقت منو از یاد نبردن و همیشه با نظرات و ایمیل هاشون منو شرمنده خودشون کردن. 

اومدم تا همنفس بهار بشم

اومدم تا برای همیشه کنار دوستام باشم

اومدم تا با همه صداقت رو تقسیم کنم

اومدم تا باور بشم برای ناباوران

اومدم...

پی نوشت : زمستان رفت و روسیاهی به ذغال ماند.

ميخواست به همه بگويد دوستشان دارد

ميخواست برود ، ولي چيزي او را پايبند کرده بود.

ميخواست بماند ، ولي چيزي او را به سوي خود ميکشيد.

ميخواست بنويسد ، قلمي نداشت.

ميخواست بايستد ، چيزي او را وادار به نشستن ميکرد.

ميخواست بگويد ، لبان خشکيده اش نميگذاشتند.

ميخواست بخندد ، تبسم در صورتش محو ميشد.

ميخواست دست بزند و شادي کند ، ولي دستانش ياري نميدادند.

ميخواست نفس عميقي بکشد و تمام اکسيژن هاي هوا را ببلعد ، اما چيزي راه تنفسش را بسته بود.

ميخواست آواز سر دهد ، نغمه اش به سکوت مبدل شد.

ميخواست پنجره ي کلبه اش را باز کند و از ديدن زيباييها لذت ببرد ، اما با اينکه پنجره با او فاصله اي نداشت اين کار برايش غير ممکن بود.

ميخواست بي پروا همه چيز را تجربه کند ولي ديگر فرصتي وجود نداشت.

ميخواست پرنده ي زنداني در قفس را پرواز دهد ولي ناتوان بود.

ميخواست گلي بچيند و به کسي که به او خيره شده بود بدهد دستش جلو نميرفت.

ميخواست به همه بگويد دوستشان دارد و عاشقشان است لبش گشوده نميشد.

ميخواست ستاره هاي آسمان را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند که کاش روزهاي رفته بر گردند.

......

آخر او عکسي در قابي کهنه بود که توان هيچ کاري را نداشت.

ميخواست حداقل لبخندي به لب داشته باشد اما لبانش خشکيده بود.

يادش افتاد کاش وقتي عکاس گفت "بگو سيب" از دنيا گله نميکرد.

دلش ميخواست اگر نميتواند هيچ کاري بکند لااقل بگوید سیب.

یازماسی آغیر دوشن غوشغی

کریم قربان نفس اف

لینک دانلود

http://www.aparat.com/public/public/user_data/flv_video/14
/c6078c876ca28b1c764e7dce3fe86ed540464.flv

جوانان ترکمن صحرا

بنده حقیر با عده ای از دوستان فیس بوکی وب سایتی رو دایر نمودیم بعنوان " جوانان ترکمن صحرا ". قرار است در این وب سایت از فرهنگ ترکمن گرفته تا ... (این سه نقطه) بحث و گفتگو و گاها تبادل نظر بشه. از دوستان وبلاگ نویسی که تمایل دارند در این وب سایت همکاری نمایند دعوت به همکاری میشود. آدرس وب سایت نیز بدین قرار است.

خب هر کی حاضره میتونه اعلام کنه براش اسم کاربری و پسورد فرستاده میشه. محدودیتی در تعداد نویسنده و همکار هم نیست. هر چقدر تعدادمون بیشتر باشه به نتیجه بهتری میرسیم.
دوستانی که اسم کاربری و پسورد براشون ارسال شده میتونن از آدرس مخصوص ورود اعضا وارد سایت و بخش مدیریتی گردند.

موفق باشید. 

در پايان عمر امتم مهدي ظهور مي‌کند

دوستان من این مطلب رو که در مورد حضرت مهدی (ع) است از فیس برداشت کردم به نظرم خودم که مطلب مفید وبا ارزشیه. برای اولین بار بود که چنین مطلبی میخوندم امیدوارم برای شما هم مفید باشه.
 پیشاپیش عید سعید فطر رو به همگی مسلمانان جهان تبریک میگم بخصوص شما وبلاگنویسای عزیز و دوست داشتنی و برای شما عید خوب و خوشی رو در کنار خانواده محترمتان آرزو میکنم.
 
در آخرالزمان مردي از اهل بيت پيامبر خدا -صلى الله عليه وسلم- ظاهر مي‌شود و باعث تقويت دين مي‌گردد اوهفت سال حکومت رابدست مي‌گيرد و زمين را به جاي ظلم و ستم پر از عدل و داد مي‌کند در اين مدت مردم به نعمتهاي بي‌سابقه مي‌رسند. زمين سرسبز و... پربرکت و نزولات آسماني فراوان مي‌گردند. و مال و نعمت فراواني در اختيار مردم قرار مي‌گيرد.
ابن کثير مي‌گويد: «در زمان او ميوه‌ها و محصولات زراعتي زياد مي‌شوند. و همچنين مال وافر، سلطان قاهر، دين استوار، دشمن ذليل و خير و برکت در ايام او مداوم مي‌گردد» .

- اسم و صفات او
اين مرد اسم خود و پدرش مانند پيامبر خدا و پدر گراميشان است پس او احمد يا محمد بن عبدالله و از نوادگان فاطمه و از فرزندان حسن بن علي خواهد بود.
در اين زمينه ابن کثير مي‌گويد: او محمد بن عبدالله علوي، فاطمي و حسني -رضي الله عنه- است.
و دربارة صفت چهره او گفته‌اند داراي پيشاني عريض بيني کشيده و محدب است.

- مکان خروج او
مهدي از طرف مشرق ظهور خواهد کرد. در حديثي از ثوبان آمده است پيامبر خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمود:
«يقتل عند کنـزکم ثلاثة کلهم ابن خليفة، ثم لا يصير إلى واحد منهم ثم تطلع رايات السود من قبل المشرق فيقتلونکم قتلاً لم يقتله قوم.... (ثم ذکر شيئاً لا أحفظه فقال:) فإذا رأيتموه فبايعوه ولو حبواً على الثلج فإنه خليفة الله المهدي».
«در کنار کنزتان سه (نفر) با هم قتال مي‌کنند که همه پسر خليفه هستند و کنز به هيچکدام از آنان نمي‌رسد سپس دسته‌اي با پرچم‌هاي سياه از طرف مشرق مي‌آيند و با شما جنگي شديد مي‌کنند (سپس چيزي گفت که آن را بياد ندارم و بعد گفت:) وقتي آنان را ديديد با آنان بيعت کنيد. اگرچه با دست و پا از روي برف بگذريد همانا او خليفه الله مهدي است .
ابن کثير مي‌گويد: منظور از کنز (مذکور در حديث) کنز کعبه است که در آخرالزمان سه نفر از اولاد خلفا بر سر آن قتال مي‌کنند و بعد از آنان مهدي ظاهر مي‌شود و او از طرف شرق ظهور مي‌کند نه از شهر سامرا همانطور که روافض گمان مي‌برند اکنون او در آنجا است و انتظار ظهورش را (در آخر الزمان) مي‌کشند اين نظريه نوعي هذيان و عقيده‌اي باطل و شيطاني است زيرا دليلي از قرآن و سنت و يا برهاني عقلي دال بر آن وجود ندارد.
ابن کثير اضافه مي‌کند او از طرف مردم بلاد شرق نصرت داده مي‌شود يعني سلطانش را پايدار و ارکان قدرتش را استوار مي‌سازند و پرچم آنها مشکي مطرز است زيرا پرچم پيامبر خدا مشکي و به نام عقاب بود. خلاصه اينکه مهدي فردي ممدوح و پسنديده و وعده داده شده در آخرالزمان در بلاد شرق ظهور خواهد کرد و طبق مفهوم برخي احاديث در کنار کعبه با او بيعت مي‌شود» .

- دليلهايي از سنت بر ظهور مهدي
احاديث صحيحي دال بر ظهور مهدي وارد شده‌اند. برخي از آنها صراحتاً نام مهدي را مي‌برند. وبرخي ديگر تنها اوصاف او را ذکر مي‌کنند .
در حد کفايت تعدادي از اين احاديث را به عنوان دليل ظهور او در آخرالزمان نقل مي‌کنيم.
1- از ابوسعيد خدري روايت شده است پيامبر خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند:
«يخرج في آخر أمتي المهدي، يسقيه الله الغيث وتخرج الأرض نباتها ويعطي المال صحاحاً وتکثر الماشية، وتعظم الأمة، يعيش سبعاً أو ثمانياً» (يعني: حججاً) .
«در پايان عمر امتم مهدي ظهور مي‌کند، خدا به او باران فراوان و زمين حاصلخيز مي‌بخشد. ثروت زياد مي‌شود. حيوانات اهلي افزايش مي‌يابند و امت اسلامي بزرگ مي‌گردد. او هفت يا هشت سال بعد از ظهور زندگي مي‌کند».
2- ابوسعيد خدري مي‌گويد پيامبر خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند:
«أبشرکم بالمهدي يبعث على اختلاف من الناس و زلازل، فيملأ الأرض قسطا وعدلا کما ملئت جوراً و ظلماً يرضي عنه ساکن السماء وساکن الأرض يقسم المال صحاحاً».
«شما را به مهدي مژده مي‌دهم در زماني که مردم با هم اختلاف دارند و زلزله‌هاي زيادي روي مي‌دهد مهدي مبعوث مي‌شود. او زمين را به جاي ظلم و ستم پر ازعدل و داد مي‌کند. ساکنان آسمان و زمين از (عملکرد) او راضي هستند و اموال را بطور درست وعادلانه بين مردم تقسيم مي‌کند» مردي گفت معني صحاحاً چيست؟ پيامبر فرمودند: «تقسيم عادلانه» در ادامه مي‌فرمايد: «خداوند غني و بي‌نيازي را در جامعه پديد مي‌آورد و عدل و مساوات او همه را در برمي‌گيرد. تا جايي که ندادهنده ندا مي‌دهد چه کسي نياز مالي دارد جز يک نفر هيچ کس جواب نمي‌دهد. او مي‌گويد به طرف انباردار برو و به او بگو مهدي به تو دستور داده است به من مال عطا کني.
انباردار به او مي‌‌گويد: هرچه مال مي‌خواهي بردار وقتي مال را برداشت و به منزل برد با خود مي‌گويد من حريصترين و آزمندترين فرد امت محمد -صلى الله عليه وسلم- بودم. آيا فضل و احسان آنان مرا کفايت نکرد.
راوي مي‌گويد: مال را بر مي‌دارد وبه جاي خود بازمي‌گرداند اما آنرا از او دريافت نمي‌کنند و مي‌گويند ما چيزي را بخشيديم دوباره پس نمي‌گيريم. ابن روند 7، 8 و يا 9 سال ادامه دارد و بعد حيات رو به سختي و تلخي مي‌رود يا خير وخوشي از زندگي قطع مي‌گردد» .
اين روايت دلالت مي‌کند بر اينکه بعد از مهدي شر و فتنه بزرگي رخ مي‌دهد.
3- از علي -رضي الله عنه- روايت شده است گفت: پيامبر خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند: «المهدي منا أهل البيت يصلحه الله في ليلة» .
«مهدي از اهل بيت است خداوند او را در يک شب اصلاح مي‌کند». ابن کثير مي‌گويد: يعني: توبه او را مي‌پذيرد، توفيق و رشدش مي‌دهد وبه او الهام مي‌کند .
4- ابوسعيد خدري مي‌گويد پيامبر خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند:
«المهدي مني أجلى الجبهة، أقنى الأنف، يملأ الأرض عدلاً و قسطاً کما ملئت ظلماً وجوراً، يملک سبع سنين» .
«مهدي از من است. او داراي پيشاني وسيع و بيني باريک محدب شکل است به جاي ظلما و ستم زمين را پر از عدل و داد مي‌کند و هفت سال حکومت رابه دست مي‌گيرد».
5- ام سلمه -رضي الله عنها- مي‌گويد: «از پيامبر خدا -صلى الله عليه وسلم- شنيدم فرمودند: «المهدي من عترتي، من ولد فاطمة» .
«مهدي از اهل من واز اولاد فاطمه است».
6- جابر -رضي الله عنه- مي‌گويد: پيامبر خدا فرمودند: «ينـزل عيسى بن مريم فيقول أميرهم المهدي: تعال صل بنا فيقول: لا، إن بعضهم أمير بعض تکرمة الله لهذه الأمّه» .
«حضرت عيسى بن مريم نازل مي‌شود. امير مسلمانان مهدي مي‌گويد بيا براي ما نماز بخوان او مي‌گويد: خير به خاطر احترام خداوند به اين امت بايد اميرشان از خودشان باشد».
7- ابوسعيد خدري مي‌گويد پيامبر خدا فرمودند:
«من الذي يصلي عيسى بن مريم خلفه» .
«کسي که نماز مي‌خواند و عيسى پسر مريم به او اقتدا مي‌کند از ماست».
8- عبدالله بن مسعود مي‌گويد: پيامبر خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند:
«لاتذهب أو لا تنقضي الدنيا حتى يملک العرب رجل من أهل بيتي يواطئ اسمه اسمي» .
در روايت ديگر آمده است: «يواطئ اسمه اسمي واسم أبيه اسم أبي» .
«دنيا به پايان نمي‌رسد تا اينکه مردي از اهل بيتم که هم اسم من است حکومت عرب را بدست گيرد».
يا «اسم او و پدرش مثل اسم من و پدرم است».

احاديث مسلم و بخاري متعلق به مهدي
1- ابوهريره مي‌گويد: پيامبر خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند: «کيف أنتم إذا نزل ابن مريم فيکم وإمامکم منکم» .
«حال شما چگونه خواهد بود وقتي که عيسى ابن مريم نازل شود و امام و رهبر شما از خودتان باشد».
2- جابر بن عبدالله مي‌گويد: از پيامبر خدا شنيدم فرمودند «لاتزال طائفة من أمتي يقاتلون على الحق ظاهرين إلى يوم القيامة» قال: «فينـزل عيسى بن مريم فيقول أميرهم: تعال صل بنا فيقول: لا، إن بعضکم على بعض أمراء تکرمة الله لهذه الأمة» .
«هميشه طائفه‌اي از امتم در راه حق جهاد مي‌کنند و اين روند تا قيامت ادامه دارد». فرمودند: «و عيسى بن مريم نازل مي‌شود و امير شما به او مي‌گويد بيا برايمان نماز بخوان او مي‌گويد: نه خداوند به خاطر احترام به اين امت امير را از خودتان قرار داده است».
3- جابر بن عبدالله مي‌گويد: پيامبر خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند:
«يکون في آخر أمتي خليفة يحثي المال حثياً لا يعده عدد».
«در آخرين انسانهاي امتم خليفه‌اي مي‌آيد که مال بي‌شماري (بر اثر فتوحات و غنائم) بدست مي‌آورد».
يکي از راويان حديث به نام جريري مي‌گويد: به ابونضرة و ابوالعلاء گفتم:
به نظر شما اين شخص عمر بن عبدالعزيز نيست؟ گفتند: خير» .
احاديث روايت شده در صحيحين بر دو امر دلالت مي‌کنند.
1- هنگام نزول عيسى بن مريم -عليه السلام- يک نفر از مسلمانان متولي امرشان است.
2- حضور امير مسلمانان هنگام اقامه نماز و درخواست او از حضرت عيسى -عليه السلام- براي امامت در نماز دلالت بر صلاحيت و هدايت آن امير دارد گرچه در اين روايات صراحتاً نام مهدي برده نشده است. اما صفات مردي صالح را بيان مي‌کنند که در آن زمان مردم به او اقتدا مي‌نمايند.
احاديث ديگري در تفسير اين حديثها در کتب مسانيد و سنن نقل شده‌اند و نام او را محمد بن عبدالله که به او مهدي گفته مي‌شود معرفي کرده‌اند. و يقيناً مي‌دانيد که احاديث تفسيرکننده همديگر هستند.
يکي از اين احاديث را حارث بن اسامه در مسند خود از جابر بن عبدالله روايت مي‌کند. جابر مي‌گويد پيامبر خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمود:
«ينـزل عيسى بن مريم عليه السلام فيقول أميرهم المهدي» .
«حضرت عيسى بن مريم نازل مي‌شود و مي‌گويد: اميرشان مهدي است».
اين حديث دلالت دارد بر اينکه امير مسلمانان در آخرالزمان که از عيسى -عليه السلام- مي‌‌خواهد تا امامت نماز را بپذيرد (طبق حديث صحيح مسلم) مردي به نام مهدي است. شيخ صديق حسن در کتابش «الاذاعه» احاديث زيادي دربارة مهدي آورده است آخرين آنها حديث مذکور در «صحيح مسلم» است او بعد از اين حديث مي‌گويد: «اين حديث و امثال آن را نمي‌توان به شخصي جز مهدي منتظر حمل کرد همانطور که آثار و اخبار ديگر بيان کرده‌اند» .

تواتر احاديث مهدي
احاديث ذکر شده و احاديث ديگري در اين زمينه که به خاطر عدم اطاله کلام آنها را بيان نکردم همه دال بر تواتر معنوي احاديث مربوط به مهدي دارند و برخي از علماء بر اين موضوع صحه گذاشته‌اند از جمله:
1- حافظ ابالحسن الآبري مي‌گويد: «اخبار مربوط به مهدي از پيامبر خدا مشهور و متواتر بوده و تبيين مي‌کنند که مهدي از اهل بيت پيامبر -صلى الله عليه وسلم- است و مدت حکومتش هفت سال مي‌باشد. او زمين را پر از عدل و داد مي‌کند. حضرت عيسى در عهد او نازل مي‌شود و در قتل دجال او را ياري مي‌دهد. او امامت امت را در دست دارد و عيسى -عليه السلام- به او اقتدا مي‌نمايد» .
2- محمد برزنجي در کتابش «الاشاعه لاشراط الساعه» باب سوم دربارة نشانه‌هاي بزرگ قيامت و علامتهاي نزديک به وقوع قيامت مي‌گويد اين نشانه‌ها زياد هستند اولين آنها مهدي است و اذعان دارم که احاديث روايت شده در اين زمينه علي‌رغم اختلاف رواياتشان بي‌شمارند» .
او در ادامه مي‌گويد: «شما مي‌دانيد احاديث مربوط به خروج مهدي در آخرالزمان و اينکه او از اهل پيامبر خدا -صلى الله عليه وسلم- و از اولاد فاطمه است به حد تواتر معنوي رسيده‌اند و جايي براي انکار آنها وجود ندارد» .
3- علامه محمد السفاريني مي‌گويد: «روايات زياد در حد تواتر معنوي دربارة خروج مهدي در بين علماء اهل سنت رايج است به حدي که اين موضوع جزو اعتقادات آنها گشته است».
سپس احاديث و آثار روايت شده درباره خروج مهدي و اسم برخي از اصحاب راوي آن احاديث را ذکر کرده و مي‌گويد: «از اصحاب نامبرده و از سايرين و همچنين ازتابعين روايات متعددي دربارة خروج مهدي نقل شده‌اند که مجموعاً مفيد علم قطعي هستند پس بنا بر رأي علماء ايمان به خروج مهدي واجب و جزو عقائد اهل سنت و جماعت است» .
4- شوکاني مي‌گويد: «احاديثي که خروج مهدي را به تواتر مي‌رسانند پنجاه حديث شامل صحيح، حسن و ضعيف مي‌باشند. پس بدون شک اين موضوع به تواتر رسيده است بلکه در تمام اصطلاحات علم اصول وصف تواتر به کمتر از آن تعداد نيز اطلاق گشته است بعلاوه آثار منقول تصريح شده به خروج مهدي از اصحاب (که حکم مرفوع را دارند) نيز زيادند. بنابراين مجالي براي اجتهاد در اين زمينه باقي نمي‌ماند» .
5- صديق حسن مي‌گويد: احاديث وارده دربارة مهدي علي‌رغم اختلاف روايات آنها بسيار زيادند وبه حد تواتر معنوي مي‌رسند که بيشتر در کتب سنن مسانيد و امثال آنها يافت مي‌شوند» .
6- شيخ محمد بن جعفر الکتاني مي‌گويد: «احاديث وارده دربارة مهدي منتظر و دجال و نزول عيسى -عليه السلام- به حد تواتر رسيده‌اند» .

جدول وقت سحری و افطار

با تبریک فرارسیدن ماه مبارک رمضان به مسلمانان جهان ، امیدوارم در این ماه مبارک با ادای فرایض دینی هر چه بیشتر به خداوند نزدیکتر شویم. بنده طبق رسم هرساله جدولی رو آماده کردم برای تعیین وقت سحری و افطار ، این جدول با ساعت به وقت جدید تنظیم گردیده است.


مبارک رمضان آینگ بکلاملی و آچمالی واقتلاری
آچمالی بکله ملی گونلر گونیگ سانی
آچمالی بکله ملی گونلر گونیگ سانی
7:44 4:26 سه شنبه 16
8:01 4:09 دوشنبه 1
7:43 4:28 چهارشنبه 17
8:00 4:10 سه شنبه 2
7:42 4:29 پنج شنبه 18
7:59 4:11 چهارشنبه 3
7:40 4:30 جمعه 19
7:58 4:12 پنج شنبه 4
7:39 4:31 شنبه 20
7:57 4:13 جمعه 5
7:38 4:32 یکشنبه 21
7:56 4:15 شنبه 6
7:37 4:33 دوشنبه 22
7:55 4:16 یکشنبه 7
7:35 4:34 سه شنبه 23
7:54 4:17 دوشنبه 8
7:34 4:35 چهارشنبه 24
7:53 4:18 سه شنبه 9
7:32 4:37 پنج شنبه 25
7:51 4:19 چهارشنبه 10
7:31 4:38 جمعه 26
7:50 4:21 پنج شنبه 11
7:30 4:39 شنبه 27
7:49 4:22 جمعه 12
7:28 4:40 یکشنبه 28
7:48 4:23 شنبه 13
7:27 4:41 دوشنبه 29
7:47 4:24 یکشنبه 14
7:26 4:42 سه شنبه 30
7:45 4:25 دوشنبه 15

جعبه کفش

زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند.آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند
وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن هم چیزی نپرسد
در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد وپزشکان از او قطع امید کردند
در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع ورجوع می کردند پیر مرد جعبه کفش را آوردونزد همسرش برد
پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید.پس از او خواست تا در جعبه را باز کند
وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی ومقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد پیرمرد دراین باره از همسرش سوال نمود.
پیرزن گفت :هنگامی که ما قول وقرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید
او به من گفت که هروقت از دست توعصبانی شدم ساکت بمانم ویک عروسک ببافم.
پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت وسعی کرد اشک هایش سرازیر نشود فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود
از این بابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد وگفت این همه پول چطور؟پس اینها ازکجا آمده؟
در پاسخ گفت :آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست اورده ام.

13 خط برای زندگی

امروز مجالی شد تا دوباره بیام و نوشتن رو ادامه بدم ، البته نوشتن که چه عرض کنم!
امروز برای شما 13 خط زندگی از گابریل گارسیا مارکز رو برای شما گذاشتم ، این 13 خط برای زندگی رو یکی از دوستان بسیار صمیمی بنده برام ایمیل کردن و منو شرمنده خودشون نمودن ، من از همین جا از ایشان صمیمانه تشکر میکنم. هر چند بعضی ها عدد 13 رو عدد نحسی میدونن با اینحال چون توش کلی حرفای مفید خوابیده میشه نحس بودن 13 رو بیخیال شد. :)

و اما سیزده خط برای زندگی

یک- دوستت دارم، نه به خاطر شخصیت تو، بلکه بخاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.

دو- هیچکس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.

سه- اگر کسی تو را آنطور که می خواهی دوست ندارد ، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

چهار- دوست واقعی کسی است که دست های تو را بگیرد ، ولی قلب تو را لمس کند.

پنج- بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.

شش- هرگز لبخند را ترک نکن، حتی وقتی ناراحتی. چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.

هفت - تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.

هشت- هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران.

نه- شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را ، به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکر گزار باشی.

ده- به چیزی که گذشت غم نخور، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.

یازده- همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند ، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده ، دوباره اطمینان نکنی.

دوازده- خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.

سیزده- زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترین چیز ها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری.


پی نوشت :

گابريل گارسيا ماركز از مشهورترين و مطرح ترين نويسندگان جهان است.نويسنده اي است كه نام سرزمين آمريكاي لاتين را در دوسه دهه اخير به عنوان كانون خلاقيت آثار ادبي دنيا پرآوازه ساخته است.

او در سال 1928در شهر"آراكاتا"ي كلمبيا به دنيا آمد. به دانشگاه بوگاتا رفت و بعدها در نشريه ال اسپكتادور به عنوان گزارشگر خارجي در رم،پاريس،بارسلون،كاراكاس و نيويورك به كار پرداخت.

چندين رمان و مجموعه داستان نوشته است كه از آن ميان مي توان از كسي به سرهنگ نامه نمي نويسد و داستانهاي ديگر،پاييز پدرسالار،ارنديراي معصوم و داستانهاي ديگر،وقايع نگاري مرگي از پيش اعلام شده، عشق سال هاي وبا و نيز رمان برجسته صدسال تنهايي نام برد.

كتاب زائران غريب مجوعه اي از دوازده داستان شگفت انگيز است كه خود او آن ها را بهترين داستان هاي خود دانسته وگفته است: اين كتاب مجموعه داستان هايي است كه به آن چه هميشه آرزو داشتم بنويسم،نزديك تر است.

گابريل گارسيا ماركز در سال 1982 به دريافت جايزه نوبل در ادبيات نائل آمدآثار او به بيشتر زبان هاي زنده دنيا ترجمه شده است.ماركز را يكي از برجسته ترين داستان نويسان مكتب"رئاليسم جادويي" دانسته اند.


آرامش زیبای یقین

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند و مرا برد، به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم :

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست


سهراب سپهری

ÖĞRENCİ VE KRALIN KIZI

Eski zamanlardan birinde yoksul bir öğrenci dünyayı tanımak için yolculuğa çıkmış. Hiç parası yokmuş. Ama genç yaşlarda parasız olmak hiç sorun olur mu ? Genç öğrenci dünyayı tanımak, kentleri görmek, başka ülkelerin gelenekleriyle, görenekleriyle tanışmak istemiş. Cebinde hiç parası olmasa da önemli değilmiş. “Geceleri ağaç altlarında uyurum, acıktığımda iyiliksever köylüler yemek verir, olmazsa yol kenarlarındaki meyve ağaçlarından
karnımı doyururum” diye düşünüyormuş.

  Yollardan, tarla kenarlarında önüne çıkan buğdayları, bezelye tanelerini de topluyormuş. Günler aylar geçmiş. Kendi memleketinden çok uzaklarda dolaşırken bir gün güzel bir ülkeye gelmiş. Köylüler gencin nereden gelip nereye gittiğini merak etmişler. Dünyayı dolaştığını anlatmış. Köy sakinleri heyecanla dinlemişler öğrencinin anlattıklarını. Yemek vermişler.

Genç, köylülerden akşam yatmak için de bir samanlık göstermelerini rica etmiş. Köylüler ise bu bilgili oğlanı samanlıkta yatırmak istememişler. Kralın sarayına götürmüşler. Orada nasıl olsa bir yatak bulunur diye düşünmüşler. Kral ve kraliçe genç misafire pek sevinmişler. Onlar da sohbet edebilecekleri bilgili ve kültürlü insan ararlarmış. Kral bir ziyafet sofrası hazırlatmış uşaklarına. Bir tek kuş sütunun eksik olduğu masada da oğlanı genç kızının yanına oturtmuş. Öğrenci, güzel prensesin yüzüne bile bakamıyormuş utancından, ama içinden de “Bu prenses benim eşim olmalı. Kader benim karşıma çıkardı” diye geçiriyormuş.

İki genç birbirlerine de çok yakışıyorlarmış: “Kralım” demiş kraliçe. “Bu genç herhalde bizim kızımızı görmeye gelen bir prens. Onunla evlenmeyi düşünüyor olabilir” demiş. “Öyle şey olur mu?” demiş kral, “Bu yoksul bir genç. Sıradan bir öğrenci.” Gece, genç için sıradan bir yatak hazırlamışlar. Herkes odasına çekildiğinde, öğrenci yatmak için hazırlanırken tarlalardan topladığı şeyler ceplerinden odaya saçılmış. Genç bütün gece boyunca yerlerden onları toplamakla uğraşmış. Sabaha karşı da ancak bitirebilmiş. Kralın adamları gece genci gözlemişler. Bütün gece yatmadığını, eğilip kalktığını, uyuyamadığını krala anlatmışlar.

Kraliçe: “Gördün mü!” demiş krala. “Ben söylememiş miydim. Bu bir prens. Yoksul yatakta yatamadı.” O gece gence krallara layık bir yatak yapmışlar. Günlerdir yatak yüzü görmeyen genç ise deliksiz bir şekilde uyumuş. Sabah olduğunda kral ve kraliçe gencin prens olduğundan artık eminmiş. Öğleye doğru “kızımızı sana verebiliriz genç prens” demişler. Genç öğrenci prens olmadığım, değil parası pulu, hazinesi ve sarayları, yatacak yere bile muhtaç olduğunu söylemiş. Ama kimseyi inandıramamış.

Ülkede kırk gün düğün dernek kurulmuş. Kral, genç öğrenciye ülkesinin yarısını vermiş. Öğrenciyle prensesin çocukları olmuş. Öğrencinin aslında prens olmadığına uzun bir süre sonra inanmışlar. Ama geçen süre içinde kral ve kraliçe öğrenciyi o kadar çok sevmişler ki, artık dünyanın en zengin prensi bile gelse onunla değişmezlermiş.

دوستان فرصت نکردم ترجمه اش کنم. شما میتونین این مطلب رو با مترجم گوگل ترجمه اش کنین. این روزها اصلا نمیرسم بیام نت. از همه دوستان معذرت.

بهار به اردیبهشت رسید

بابا بی خیال :)

غریب آیدار ...

صنم صنم ! دییب عمریم اوتوردیم
ایندی صنم دییره حالیم قالمادی
قولیمداکی شونقار اوچوردیم
تاراج اولدی ، مال ملکیم قالمادی
ایندی یانماز بولدیم یارینگ هجریندن
صنم اوچین گچدیم آتام یوردوندان
گیجه گوندیز آغلاماغینگ دردیندن
قددیم راست اولماقا حالیم قالمدی
کویه کویه باغریم یانیب ، کول بولدی
یاراداندان مانگا قسمت شول بولدی
هر بیر گونیم آی دیر ، آییم یل بولدی
عاقلیم چاشدی آییم ییلیم قالمادی
آیتسام ادا بولماز قایغی اندیشه
بیزه حقدن یتن بولدی بو پیشه
یار یار دییپ ، عمریم اوتدی همیشه
دوست باغیندا تازه گلم قالمادی
قسمتم نه بولدی ، یارادان رحمان!
المدام باشیمدان گیتمدی دومان
بارچانینگ گوزونه گوروندیم یامان
دوندی قرینداشیم ایلیم قالمادی
غریب آیدار ، نه ساغدا من ، سولدا من
کیشی بیلمز منی نیچیک حالدا من
گیجه گوندیز مجنون کمین چولدا من
اوچدی یاشیل باشیم ، کولیم قالمادی

دست

مهم نیست با چه زبانی صحبت میکنیم. مهم اینه که همیشه دستامون بسوی آسمون باشه و تنها یه چیز تویه ذهنمون و اونم اینکه با همین دستامون میتونیم از خدا بخواهیم به ما کمک کنه و گناهمون رو ببخشه.
با همین دستمون میتونیم دست بچه خردسال و یا شخص کهن سالی رو بگیریم و از عرض خیابون رد کنیم.
با همین دستمون میتونیم کتاب آسمانی رو بگیریم و چند صفحه از اون رو آروم زمزمه کنیم.
با همین دستمون میتونیم چند دونه ارزن بپاشیم برای پرستو های مهاجر.
با همین دستمون میتونیم دست یه مستمندی رو بگیرم و اونو همسفره خودمون کنیم.
با همین دستمون میتونیم تویه باغچه ی خونه مون گل شقایق بکاریم.
با همین دستمون میتونیم به اونایی که دوستشون داریم هدیه بدیم.
با همین دستمون میتونیم دستان گرم پدر و مادرمون رو آروم بگیریم و ببوسیم.
با همین دستمون میتونیم دست دوست خطاکارمون رو بگیریم و از فرش به عرش برسونیم.
با همین دستمون میتونیم به سر یتیمی دست بکشیم و یا کودکی رو نوازش کنیم.
با همین دستمون میتونیم ........
منتظر ننشینیم که به ما بگویند با دستانمان چه کار هایی میتوانیم انجام دهیم. 

پی نوشت: این دست رو هیچوقت از یاد نبریم.

سال نو مبارک باد

تازه ییلدا تازه دوستلار کوپ بولسین

تازانگ یاندان آیریلماسین کونه لر

ییل چالشیشی یالی دوست چالشیپ یورسک

ارته سی گون دوس تاپمامیز قینالار

ترجمه:

در سال جدید دوستان جدید زیاد بشن

با اومدن دوستان جدید ، دوستان قدیمی ما هم پیش ما باشن

همچنان که سال عوض میشه ، اگر ما هم دوستانمون رو عوض کنیم

فردای روز پیدا کردن دوست برامون سخت میشه


کریم قربان نپس شاعر و نویسنده چیره دست ترکمن

Türkmen gelini

Süzülerek gelir Türkmen gelini
Darabulus kuşak sarmış belini
Giymiş altın sırmalı cepkenini
Gelinin endamına CANIM KURBAN

İncecik belini kırk melik döver
Divane aşıklar hep seni sever
Namın Taşeli 'nden cihana gider
Yanakdaki gamzeye CANIM KURBAN

Yumak , yumak al kınalı ellerin
İnci ve mercan yuvası dişlerin
Ömre bedel sevecen gülüşlerin
Canı yakan işmara CANIM KURBAN

Kara üzümün habbesi gözlerin
İçi ısıtan kadife sözlerin
Yürüyünce bükülürmü dizlerin?
Sekerek yürümene CANIM KURBAN

Kır çiçekleri bezeli fistanın
BARCIN yaylasında dilde destanın
Yaylayı aydınlatır gül cemalin
Sırma saçında güle CANIM KURBAN

Merhametin saracak gönülleri
Lokum , şeker ve bal kaymak dilleri
Tomurcuk güllü yanakda benleri
Güzel nağmelerine CANIM KURBAN

Sürmeler çekilmiş kalem kaşına
Allı, pullu yaşmak örtmüş başına
Salınarak gelen selvi boyuna
Burnundaki sızmaya CANIM KURBAN

Gülüstana dönen güllü yüzüne
Hayalini dokur kilim üstüne
Yaylaları ısıtan gülüşüne
Kilime düşen ömre CANIM KURBAN

Mis kokuları yaydı buğday tenin
Gönüllerin sultanısın gençlerin
Elbette çoktur seni sevenlerin
Gönlüne gül dökene CANIM KURBAN

Taşeli' nin Türkmen güzel kızısın
Garip aşığın sazının telisin
Anaların yaralı maralısın
Özüne ve soyuna CANIM KURBAN

SÜLEYMAN YILDIZ sevdi Türkmen kızı
Dinmeden arttı yüreğinde sızı
Çekemedi gönlü bu kadar nazı
ERKEN SOLAN GÖNÜLE CANIM KURBAN

Süleyman Yıldız Aspiva

بانک یا سینما ؟

تا پامو گذاشتم تویه بانک یه لحظه فکر کردم اشتباه اومدم و به جای بانک اومدم سینما! امروز رفته بودم تا کمی از حسابم بردارم خب چیکار میشه کرد این روزا کار نیست و باید از اندوخته بخورم تا هوا کمی مساعد بشه و کار ما هم راس و ریس بشه و بعد بشینیم بقول معروف اسکناس بشماریم و پول پارو کنیم! . من سالی فقط دوبار میرم بانک یه بار تابستون تا به حسابم پول واریز کنم و یه بار هم زمستون از حسابم پول برداشت کنم. دستش درد نکنه داداشی که این حساب رو برام باز کرد که الان به دردم خورد. آره داشتم میگفتم که وارد سینما ببخشید بانک شدم تا پامو گذاشتم تویه بانک چند ردیف صندلی که چه عرض کنم مبل کنار هم چیده بودن چند ردیف خانوما جلو و چند ردیف آقایون هم پشت سرشون نشسته بودن و روبروشون هم یه ال سی دی 60 اینچی به چشم میخورد که داشت یه سریال جالبی هم از شبکه 1 پخش میکرد به گمانم یه سریال خارجی بود همه محو تماشای سریال بودن. با خودم گفتم (به بانکداران محترم هم توصیه میکنم) که برای اینکه مشتری بانک های شما زیاد بشه حتما از این کارا بکنین که اگه به جای این سریال و یا فیلم های شبکه ها بیان سریالهای پر طرفداری مانند قهوه تلخ ، جومونگ ، لاست ، فرار از زندان هم بزارن دیگه نور علی نور میشه و فکر کنم که مشتری ها رو خوب میخکوب خواهد کرد و شایدم اصلا از بانک نرن بیرون و همون جا اتراق بکنن! اگه تویه بانک یه بوفه هم باز کنن و دم به ساعت یه فروشنده بین مشتری ها بچرخه و داد بزنه تخمه ، پفک ، آجیل این هم فکر بدی نیست. یکی از چیزهای دیگه ای که میتونه مشتری رو نگه داره اینه که چند تا باند استریو بزارن چهار گوشه بانک ، خب اون موقع دیگه حتما زده رو دست سینما دالبی دیجیتال.
اینارو که داشتم مینوشتم یه خاطره جالبی یادم افتاد اونم بگم اون زمانهاییکه خیلی هم دور نبود و شور جوانی هم تویه سرمون بود و تنهایی میرفتم شهرهای اطراف گنبد و بقول معروف گشت و گذار میکردم. یه بارتویه شهری (حالا نمیخوام اسمشو ببرم) خسته و مونده رفتم تویه چایخانه تا هم استراحت کنم و هم یه استکان چایی بخورم. هر چی منتظر شدم چایخونه چی نیومد و از چای هم خبری نشد! و آنجایی که من توش بودم اصلا شبیه چایخونه هم نبود پس چرا سر در مغازه زده بودن "چایخانه". از بس صبر کردم خسته شدم پاشدم که برم که یه آقایی با کلی کارت عروسی که دستش بود وارد شد و گفت: بفرمایید کاری داشتین؟ من هم گفتم اومدم اینجا چایی بخورم و خستگی در کنم البته خستگیم رو در کردم ولی هر چی منتظر شدم از چای خبری نشد میخوام برم. اون آقا با متانت تمام گفت خب صبر کنید براتون چایی بیارم. من بازم منتظر شدم تا این آقا بره و چایی بیاره. بالاخره بعد از چند دقیقه معطلی با دو استکان چایی اومد و پیش من نشست و گفت: خب ببینم میخواهی چه کارتی برات چاپ کنم کارت عروسی ، کارت پذیرایی ، کارت حاجی یا .... منو بگو از تعجب شاخ در آوردم!!! من گفتم برای چاپ کارت عروسی این چیزا نیومدم فقط اومدم چایی بخورم بعد برم اون آقا نیش خندی زدی و گفت گرفتی ما رو؟ مگه اینجا چایخونه استکه چایی بخوری بعد بری؟ من هم گفتم : آره ، خود شما سر در مغازه زدین چایخانه. و یه دفعه هر دو بهم نگاه کردیم و خندیدیم. تازه فهمیدم بودم چه اشتباهی کردم من و چقدر این چاپخونچی آدم نازنینی بود. یادش بخیر بعضی وقتا میرم پیش اش و حسابی بابت این ماجرا قهقه میخندیم.
پی نوشت: یکی از نقطه های "پ" افتاده بود برای همین چاپخانه خونده میشد چایخانه.

امروز عالم عزادار فخر عالمیان است

امروز عالم عزادار فخر عالمیان است. امروز عالم سیه پوش تنها علمدار مهر و محبت و راستگویی و امانتداری و ... محمد مصطفی (ص) است. امروز عالم خون گریه میکند. امروز مدینه غرق در ماتم است. با رفتنت عالم تیره و تار شد. امروز از آن روزهاست که بغض ها میترکد و صدای ترکیدنش به عرش میرسد امروز روزیست که اسلام یتیم شد... هنوز هم نوای اقر بسم ربکت در حرا میپچد. هنوز هم پیروانت در بارگاهت گرد هم می آیند تا این ماتم را به سوگ بنشینند.
امروز روزیست که خداوند دوباره به معراجش بردت ولی این بار برای همیشه.

پی نوشت: قارا چهارشنبه نی ترکمن دوغنلاریما تویس یورک دِن تسلیت آیدیارین.

پدر آمده ام تا بار دیگر یادت کنم

فردا روز مرگ چلچله هاست.
فردا روز پژمردن یاس های سفید است.
فردا نهمین سال پر کشیدن اسوه صبوری و استقامت است. نه سال در همین روزهایی شاهد بال گشودن کبوتری بودیم که همیشه گرداگرد گنبد ملکوتی پاکی و نیکی پر میزد. گویی که همین دیروز بود که میگفت : فرزندانم راستگو باشید و حق را بگویید هر چند تلخ ، انگار همین دیروز بود که میگفت: فرزندانم روزی حلال بدست آوردید و به مال کسی خیانت نکنید و باز میگفت : سخت و استوار باشید همچون کوه و لطیف مهربان باشید همچون گل. و یادم هست که مدام میگفت: "کار نشد ندارد".
پدر جان هنوز حرفهایت تویه گوشم هست. پندهایت را آویزه گوشم کرده ام و هیچ وقت از یادش نخواهم برد. هر سال بمناسبت در گذشت پدر عزیزم نثری رو نثارش میکنم و این بار نیز برایش قطعه ای نوشتم به نثر.

دستانت بوی نان میداد،

لحن کلامت آرام بخش بود،

صدایت همچون نسیم سحر ، گوشنواز بود،

هر چند گلهایی که برایمان آوردی آوار همسایه زود پژمردشان ، ولی،

بوی آن را در ژرفای دلم همیشه حس میکنم،

یادت هست میگفتی: کار نشد ندارد،

آری راست میگفتی: کار نشد ندارد،

روزی دوستی از من پرسید: الگوی تو کیست؟

و من بیدرنگ جواب دادم: پدر،

و چه واژه پر معنایی،

سخت و آرام،

استوار و صبور،

باوقار و متواضع،

...........................

انگار صد سال وقت میخواهد تا کسی،

"پدر" را تفسیر کند،

پدر وقتی رفت ، صفا رفت، وفا رفت، شادی رفت ...

انگار او این صفات را با خود به بهشت برد!

این را شنیده ای که میگویند: جای خوب مال آدم خوب است،

راستی پدر انگار جایت خوب است که سراغی از ما نمیگیری؟

پدر آمده ام تا بار دیگر یادت کنم،

پدر آمده ام تا خاطراتت را بار دیگر به آغوش کشم،

من بی تو تنهای تنهایم پدر،

من بی تو بی هویت بی هویتم پدر،

من بی تو بی اصل و نسبم پدر،

چرا رفتی؟

کسی انتظارت را میکشید انگار،

تو زمینی نبودی پدر،

همیشه نگاهت به آسمان بود،

آسمانی زیستی ، آسمانی گریستی و عاقبت به آسمان پر کشیدی،

آنسوی ابرها چه خبر است پدرجان؟

ملا و شرابفروش

سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در آن موسیقی و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد. ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل!. یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و رستوران به خاکستر تبدیل گردید. ملا روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود. اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیری نپایید صاحب رستوران به محکمه شکایت برد و از ملای مسجد خسارت خواست ! ملا و مومنان چنین ادعایی را نپذیرفتند ! قاضی دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلویی صاف کرد و گفت : نمی دانم چه بگویم ؟! سخن هر دو را شنیدم : یک سو ملا و مومنانی هستند که به تاثیر دعا و ثنا ایمان ندارند ! وسوی دیگر مرد شراب فروشی که به تاثیر دعا ایمان دارد …!

کرامتی عجیب و خوابی عجیب

به سال پانصد و پنجاه و هفت هجری مردی از اتابکان شام به نام نور الدین محمودبن زنگی بر شام و حجاز حکومت داشت، او حاکمی بود نیکوکار و اهل تهجد و شب زنده‌داری، شبی پس از تهجد و اعمال شب به خواب رفت و رسول خدا (ص) را در خواب دید. آن حضرت دو نفر آدم سرخ پوست را به نورالدین نشان داد و فرمود: مرا از دست این دو نفر نجات بده: «یا نورالدین انقذنی من هذین الرجلین» نورالدین با وحشت از خواب پرید، وضو گرفت و نماز خواند و به خواب رفت، باز آن حضرت را در خواب دید که می‌فرمود: مر از دست این دو نفر نجات بده. نورالدین باز از خواب پرید و مات و مبهوت درباره خواب فکر می‌کرد دفعه سوم که به خواب رفت باز حضرت را در خواب دید که فرمود: مرا از دست این دو نفر نجات بده، دیگر خواب به چشمانش نرفت. او وزیر صالح و نیکوکاری بنام جمال الدین موصلی داشت، فرستاد وزیر را بیدار کرده و آوردند، او خواب عجیب خود را با وزیرش در میان گذاشت. وزیر گفت: خواب عجیبی است لابد در مدینه اتفاقی افتاده که علاج آن از تو ساخته است، دیگر توقف روا نیست، هم اکنون باید به طرف مدینه حرکت کنی، خوابت را نیز به کسی نگو. نورالدین همان شب با بیست نفر و وزیرش به مدینه حرکت کردند پول زیادی نیز با خود به همراه برد، این کاروان پس از شانزده روز به مدینه رسید، چون به نزدیک مدینه رسید، در خارج آن غسل کرد، بعد داخل شهر شد در روضه ما بین قبر شریف و منبر آن حضرت نماز خواند و آنگاه نشست و نمی‌دانست چه کار بکند. شب اول فرا رسید، در اولین شب رعد و برق عجیبی در آسمان پیدا شد و زمین چنان بشدت لرزید که نزدیک بود، کوهها از جا کنده شود، چون صبح شد مردم در مسجد جمع شدند. وزیر به مردم گفت سلطان به قصد زیارت رسول خدا (ص) به مدینه آمده و با خود پول زیادی آورده که به اهل مدینه (حرم الرسول) تقسیم خواهد کرد از آمدن به محضر سلطان غفلت نکنید. مردم گروه گروه می‌آمدند، نورالدین به آنها جایزه می‌داد و در قیافه‌شان دقت می‌کرد تا مگر آن دو نفر را که درخواب دیده بود پیدا کند، همه آمده و پول گرفتند ولی آن دو قیافه پیدا نشدند. نورالدین به مأموران گفت: آیا کسی ماند که پول نگرفته باشد؟ گفتند: نه. مگر دو نفر از اهل مغرب که آنها هم پول نمی‌گیرند. دو مرد نیکو کارند و بی نیاز، بهمه اهل حاجت کمک می‌کنند، پیوسته روزه می‌گیرند و دائم الجماعه هستند، گفت: آن دو را نیز بیاورید، چون حاضر شدند، دید همانها هستند که رسول خدا (ص) در خواب نشان داده است. نورالدین پرسید شما اهل کجاهستید؟ گفتند: از بلاد مغرب (اروپا) برای حج آمده‌ایم، قصد داریم که امسال در مدینه در محضر رسول خدا (ص) باشیم. گفت: راست بگوئید قصّه شما چیست؟ آن دو ساکت شدند، پرسید منزل شما کجاست؟ گفتند: در کاروانسرائی نزدیک حجره شریفه حضرت رسول (ص). نورالدین آنها را در آنجا نگاه داشت و خود به منزل آنها آمد. دید در منزل آنها پول زیاد و دو عدد توبره و مقداری کتاب و یک عدد حصیر است. در اینجا حاضران شروع به تعریف و تمجید آن دو نفر کردند که اهل شهر از آنها بسیار خوبی دیده‌اند و هر روز در زیارت آن حضرت و زیارت بقیع هستند و هر هفته به زیارت مسجد «قبا» می‌روند، نورالدین گفت: سبحان الله. آنگاه وی به کاویدن در منزل آنها پرداخت و چون حصیر را برداشت سردابی ظاهر شد که به طرف حجره شریفه قبر حضرت رسول (ص) می‌رفت، حاضران از دیدن سرداب که به طرف قبر آن حضرت کنده شده به وحشت افتادند. نورالدین پس از احضار آن دو گفت: جریان خودتان را باز گوئید، بعد آن دو را به شدت شلاق زدند. بالاخره آنها در اثر شلاق به سخن درآمده و گفتند: ما دو نفر مسیحی هستیم، پادشاه نصاری و کشیش بزرگ، ما را به صورت و زیّ (لباس) حاجیان به اینجا فرستاده و پول زیادی به ما داده تا جسد شریف حضرت رسول را بیرون آورده و به اسپانیا (اندلس) ببریم. لذا در این کاروانسرا که نزدیک قبر آن حضرت است منزل گرفته‌ایم، ما شبها این سرداب را می‌کندیم، روزها به بهانه زیارت بقیع، خاک آنرا در میان قبور می‌پاشیدیم و مدتی است که این کار را می‌کنیم و چون به حجره شریفه نزدیک شدیم، رعد و برق و زلزله ما را هراسان کرد. نورالدین فردای آنروز، آن دو را در میان مردم حاضر کرد و در حضور مردم از آنها اقرار گرفت، آن وقت خواب رسول (ص) را به نظر آورد که آن حضرت او را برای رفع این مشکل اهل دانسته است به شدت گریه کرد. بعد فرمان داد هر دو نفر را در کنار حجره شریفه گردن زدند، سپس دستور داد، سرب زیادی آماده کردند و در اطراف حجره شریفه خندقی کندند که به آب رسید، بعد سرب را ذوب کرده و در آن خندق ریختند که به حکم حصاری در اطراف حجره شریفه شد، بعد از این کار به شام محل حکومت خویش بازگشت.

انگشت شمار شدن

تویه جمعی نشسته بودم یهون از دهنم پرید گفتم: "معتاد هم اینروزا زیاد شده". همه ساکت نشسته بودن و هیچ حرفی نمی زدن. انگار برای همه این مسئله عادی شده بود!. از گفته خودم پشیمون شدم و گفتم: نه اونقدام زیاد که شما فکر میکنین. همه یکدفعه با تعجب منو نگاه کردن! من که انتظار داشتم با گفتن جمله قبلیم همه رو متعجب کنم ولی اینا به جمله بعدیم بیشتر متعجب شدن. چرا تویه جمعی نمی تونستم اظهار کنم که معتاد زیاد شده؟ خبری که میگفتم یا تکراری شده بود و گوش همه به شنیدنش عادت کرده بود و یا شاید نمیبایست میگفتم. همه ساکت بودن که یکی از بچه ها صداش در اومد: آره امین راست میگه معتاد زیاد شده. همه روشون رو برگردوندن که بقیه حرفای اونو گوش کنن. ای بابا من هم همین رو گفته بودم که ، چرا هیچکس به گفته من توجه نکرد. عجبا! شاید من باید یه جور دیگه میگفتم و یا اینکه گوینده خوبی نبودم و شایدم تویه همین چند ثانیه تعداد معتادا زیاد شده! به هر حال تویه جامعه کنونی ما معتاد زیاد شده (چه خوشمان بیاید و چه خوشمان نیاید). اکثر معتادان هم تشکیل شدن از قشر جوان این مملکت. جوان هاییکه آینده سازن ببینید خودشون رو با چی میسازن!!! حالا همین جوانهای کراکی و تریاکی میخوان آینده این مملکت رو بسازن؟ وای به حال آینده. البته همه جوونا که اینجوری نیستن توشون جوون سالم هم پیدا میشه ولی تعدادشون انگشت شماره. روزی تعداد معتادا انگشت شمار بود ولی حالا تعداد جوون سالم انگشت شمار شدن.

من در عمق این تاریکی ذره ای از نور وجودت رو حس کردم

آی جمال دختر پر شر و شور و شیطونیه اون همیشه دوست داشت خودش رو پیش دیگران نمایان کنه و فیس و افاده ها بیاد. اون همیشه فکر میکرد که میشه به مقدسات و باورهای دیگران دهن کجی کرد و آنها را خار و ذلیل شمرد.
مادر آی جمال یه روز با ماشین میخواد بره بیرون برای خرید و آی جمال هم اصرا میکنه باهاش بره ولی مامانش میگه: من هنوز به رانندگی زیاد وارد نیستم اگه اتفاقی بیفته بزار برای من بیفته نمیخوام تو آسیب ببینی. ولی آی جمال پاهاشو میکنه تویه یک کفش و میگه مرغ یه پا داره و باید باهاش بره. مادر آی جمال اون روز خیلی دلش شور میزد میدانست یه اتفاقی میخواد بیافته ولی نمیدونست، چی؟. از صبح خیلی مشوش و نگران بود.
آی جمال با مادرش میرن بیرون تا هم گشتی بزنن و هم خرید بکنن. با اینکه مادر ای جمال تازه گواهینامه رانندگی گرفته بود ولی با همون تازه واردیش هم با سرعت خیلی زیاد رانندگی میکرد! و این بی دقتی و سهل انگاری همون روز کار دستش میده و با یه ماشین دیگه تصادف میکنه. آی جمال که جلوی ماشین نشسته بود و کمر بندش رو هم از روی لجاجت نبسته بود سرش محکم به شیشه جلوی ماشین میخوره و از فرق سر مجروح میشه. آی جمال رو با همون حال میبرن بیمارستان بعد از اینکه آی جمال سه روز به حالت بیهوشی و کما میره روز چهارم به هوش میاد و دکترا اعلام میکنن که آی جمال از این به بعد نمیتونه ببینه و نابینا شده.
مادر آی جمال از اون روز به بعد غصه دار میشه و ماشین رو هم میفروشه و قسم میخوره که دیگه تویه ماشین پاشو نزاره. بعد از اون حادثه یک چشم مادر آی جمال اشک میشه یک چشمش خون. شب و و روز برای سلامتی آی جمال دعا میکنه و هر چی در برابر خدا زانو میزه و اشک میریزه افاقه نمیکنه انگار خدا میخواسته این خانواده رو یه جور تنبیه کنه! آی جمال رو به هر دکتر متخصصی که میشناسه میبره تا بلکه راه چاره ای پیدا بشه ولی همه دکترا از بهبودی آی جمال قطع امید میکنن. یه شب که مادر آی جمال در خواب عمیقی فرو رفته بود با صدای ناله ای از خواب بیدار میشه و خوب که به خودش میاد متوجه میشه این ناله از اتاق خواب آی جماله! خیلی آهسته به اتاق خواب آی جمال نزدیک میشه میبینه آی جمال رو ی سجاده مادرش نشسته و دستاشو بسوی خدا گرفته و ناله میکنه و میگه: خدایا منو ببخش اگه تا حالا سر کشی کردم و قرآن و پیامبرت رو به سخره گرفتم خدایا از اینکه تو را انکار کردم منو ببخش. مادر آی جمال مات و مبهوت مانده بود اصلا باور نمیکرد این آی جمال باشه. آی جمالی که تا اون موقع حتی یک بار هم در برابر خدا به سجده نرفته بود آی جمالی که فکر میکرد خدایی وجود نداره! آی جمالی که فکر ذکرش فقط رفتن به مجالس رقص و خوشگذرونی بود و هیچ دین و مذهبی رو قبول نداشت!. اشک در چشمان مادر آی جمال جمع شد میخواست اون هم ناله کنه و فریاد بزنه: (خدایا این چه عذابی بود که بر ما نازل کردی چشمان تنها دخترم رو از من گرفتی ای کاش جان منو میگرفتی و من این روزها رو نمیدیم). لحظه ای بعد دوباره آی جمال نالید: خدایا چشمانم رو گرفتی تا تاریکی رو به من هدیه کنی و من در عمق این تاریکی ذره ای از نور وجودت رو حس کردم و به روشنایی رسیدم. آنوقت که چشمام همه جا رو میدید من کور بودم و تو را نمیدیدم ولی الان با اینکه کورم دلم روشن شده و من از تاریکی و جهالت درونی نجات یافتم. ممنوتم خدا من همیشه میخوام چشمام کور باشه ولی دلم روشن بمونه.
برگرفته از یه اتفاق واقعی که برای آی جمال رخ داده است. با توافق و صلاح دید این خانواده از صد و بیست صفحه خاطرات آی جمال به صورت خلاصه این مطلب ارائه گردید.