این اشک آخری برای خودم
با تمام سختی روزگار بجدال برخاستم و با تمام نیرو خودم را از زیر خروارها تهمت و نیرنگ بیرون کشیدم و سربلند و استوار قدم به عرصه لغزان و ملتهب گذاشتم عرصه ای که دشمنان دوست نما با خنجرهای پنهان و گاه آشکارا دنبال فرصتی بودند که زهرشان را بریزند! و شاید اینبار ریخته اند. که میداند آن چه کسی است که دارد با نقاب خنده کارهای گریه آور و مرگباری را انجام میدهد؟ که میداند که از آستین اش دگر بار چه چیزی بیرون خواهد آمد؟ که میداند؟ تویه این پس کوچه های سکوت غیر از مرگ و نفرت چیزی نخفته است..... با اینهمه من هستم و نفس میکشم و به همه ثابت میکنم که زنده ام وخون در رگهایم مانند زندگی جاریست. دوستی گفت که شاید شوخی بوده و چه شوخی مرگباری!! چه شوخی بیمارگونه ای و چه شوخی تاسفباری..... با تمام این حرفها میمانم ، سرم را بلند میکنم و با افتخار بالهایم را نیرومندتر کرده و از نو پرواز میکنم پروازی بلند به ارتفاع تمام صداقت دنیا. چشمانم تر و قبلم گریان است. خدایا مگر نمیبینی حالم را؟ مگر نمیبنی چشمانم را؟ مگر نمیبینی قلبم را؟ من برای هر عزیز از دست داده ای اشک ریختم و همه درد را بدرونم ریختم. باز هم اشک میریزم ولی این اشک آخری برای خودم است فقط برای خودم.

به بالی برای پرواز خوش اومدین. همیشه بارانی باشید. منظورم هوای بارانیه نه خود باران. :) به رسم روزگاران قدیم یه تصویر گذاشتم. این روزا مد شده گذاشتن تصویر گوشه وبلاگ. :)
