عقاید و تفکرات پوسیده

از روبروی دکه روزنامه فروشی داشتم رد میشدم که یهون توجه منو یه نوجون به خودش جلب کرد. این نوجون غرق در تماشا و خوندن روزنامه بود تقریبا یه ربعی معطل شدم تا ببینم این نوجون چیکار میکنه؟ بعد از خوندن تیتر تمام روزنامه ها راهشو کشید که بره. یه جور کنجکاوی منو واداشت که از اون سئوالاتی بکنم. راستش از روزی که وبلاگ نویسی رو شروع کردم جسارت + کنجکاویم بیشتر شده و همه اش دنبال سوژه میگردم. بقول معروف با دیدن یه صحنه جالب شاخکام میجنبه مخصوصا تهیه گزارشات خبرهای داغ از نوع وطنی محلی. خلاصه ...
رو به نوجون کردم و گفتم: ببخشید که وقت شما رو میگیرم چند سئوال از شما داشتم ، میشه جوابم رو بدین. اون پسر خجالتی بود و دوست نداشت با من صحبت کنه بنظرم اومد از اون پسرایی که همه حرفاش رو با خودش میزنه یعنی با خودش حرف میزنه. با پررویی تمام (چیکار کنم برای تهیه یه خبر باید پررو میبودم) گفتم زیاد وقتت رو نمیگیرم سئوالاتم کوتاه میشه با من همراهی بکنین؟ با خجالت تمام گفت: آره.
گفتم: چرا اومدی دکه روزنامه فروشی داری تیتر روزنامه ها رو میخونی؟ گفتش: برای اینکه بدونم دور و برم چی میگذره. گفتم: تو نوشته این روزنامه ها رو باور میکنی؟ گفت: نه همه اش رو ولی اونایی که حقیقت رو مینویسن از نوشته هاشون معلومه! چطور میفهمی یه خبر واقعیه یا یه خبر ساختگی؟ من قبل از اینکه خبر رو بخونم به منبع اون توجه میکنم اگه از منبع معتبری باشه میتونم بگم خبر راسته. چرا روزنامه؟ مگه تویه خونه تون تلویزیون و یا کامپیوتر ندارین؟ چرا تلویزیون داریم ولی اغلب خاموشه و یا اینکه فیلمی چیزی میزاریم نیگا میکنیم. کامپیوتر رو هم برادر کوچیکترم همه اش بازی میزاره و نمیزاره من از اون استفاده کنم و اگر هم بخوام با کامپیوتر به اینترنت وصل بشم پدرم اجازه نمیده! گفتم علت اینکه پدرت اجازه نمیده به اینترنت دسترسی پیدا کنی چیه؟ گفت: میگه تویه اینترنت تصاویر و فیلم های غیر اخلاقی میزارن برای همین اجازه نمیده من به اینترنت وصل بشم. گفتم مگه شما به تصاویر و فیلم های غیر اخلاقی علاقه دارین؟ گفت: نه اصلا.پس چرا پدرت نمیزاره از اینترنت استفاده کنی؟ پسره از اینکه زیادی سین جین اش کرده بودم کمی معذب بنظر میرسید برای همین گفت: من وقت ندارم باید به درس و مشقام برسم اجازه میدین برم؟ گفتم چرا نمیشه، و اون بلافاصله مانند پرنده ای که از قفس رها شده باشه از من دور شد. بعد از رفتن پسره تویه این فکر بودم که چرا پدر مادرا نمیزارن بچه هاشون از اینترنت استفاده کنن؟ اگه اینجوری پیش بره بیشتر نوجوونای ما از دنیای اطرافشون بی اطلاع و غافل میمونن. از پیشرفت هایی که شده ، از تازه ها از گذشته و از آینده و خیلی چیزهای دیگه ...
آیا پدر و مادرا نمیتونن با کنترل فرزنداشون بزارن اونا از اینترنت استفاده کنن؟ و یا اونا را طوری تربیت کنن که به حد و حدود خودشان واقف بوده و از اینترنت استفاده کنن. آیا اینگونه رفتار با فرزندان آنها را به راه غیر اخلاقی دیگر سوق نخواهد داد؟ آیا والدین مطمئن هستند که تنها راه مقابله از گمراهی فرزندانشان دور نگه داشتن آنها از اینترنت است؟ و خیلی آیاهای دیگه ...

چرا صدای بع بعی نمیاد؟

دوستان به عید قربان هم داریم نزدیک میشیم. این عید رو به همه پیروان راستین رسول اکرم محمد مصطفی و جد بزرگوارش ابراهیم خلیل الله (ع) تبریک و تهنیت میگویم.
یادمه
کوچیکتر که بودم عید قربان که نزدیک میشد از خونه همسایه مان همه اش صدای بع بع گوسفند به گوش میرسید و مردم یعنی همین انسانهای عادی و نه متمول هم قادر به خرید یه بع بعی هر چند کوچولو به وسع خودشان بودند.

مراد این روزها توان خرید گوسفند را هم ندارد چه برسد به این که گاو و شتر قربانی کند . مراد این روزها از گرانی گوسفند و "اوله" مینالد! میبینید گرانی و تورم چه بلایی به سر مراد آورده است؟! مراد توان خریدن مرغ را هم ندارد چه برسد به گوسفند! میبینی مراد چه قدر لاغر شده است؟ میبینی این زندگی غدار چه به روزگارش آورده است؟ مراد چشمش از این زندگی آب نمیخورد! مراد دیگر حوصله شادی هم ندارد او خیلی وقت است شادی را از یاد برده مراد صورتش را با سیلی سرخ نگه میدارد و چهره اش را همیشه خندان نشان میدهد! او با اینکه نمیتواند امسال قربانی کند ولی بازهم امیدوار است و ای کاش امیدواری او ثمری داشت. مراد امسال برای بچه هایش لباس نو هم نخریده است به بچه هایش گفته همان لباس های پارسالی را بپوشند! بچه هایش میگویند: پدر جان پسر همسایه رو ببین پدرش برای اون هم عید فطر و هم عید قربان لباس نو خریده است! پس برای ما کی لباس نو میخری؟ مراد با پشت دستش اشکهای گوشه چشمش را پاک میکند و به پسرش میگوید: تحمل کن پسرم تحمل. روزی ما هم لباس نو میخریم. روزی ما هم گوسفند قربانی میکنیم. روزی ما هم ... پسر مراد میگوید: پدر جان با این وضع همه به ما خواهند خندید. مراد میگوید: بگذار بخندند. خودمان که شاد نیستیم اقلا بگذار موجب شادی دیگران شویم!

یه قارچ دیگه!

هر روزه شاهد رشد وبلاگ های جور واجور و رنگانگ تویه دنیا هستیم. به عقیده من ما مورد هجوم و بمباران وبلاگی قرار گرفتیم. با توجه به آمار سایت worldometers در کل دنیا در هر ثانیه بیست و پنج وبلاگ به روز میشه لابد با خودتون میگین چطور ممکنه؟ همین بلاگفای خودمون رو در نظر بگیرید میانگین در هر دقیقه یک وبلاگ به روز میشه! حالا بخواهیم حساب کنیم تویه دنیا چقدر وبلاگ هست؟ بخدا خدا عالمه.

این تصویر رو هم که میبینید از یه وبلاگ چینی گرفتم. فکرش رو بکنید چین با یه میلیارد و خورده ای جمعیت چند در صد از این وبلاگهای به روز شده دنیا رو در بر میگیره؟ به قول فریدون جان الانه هر بچه چهارده ساله ای که بتونه موس دستش بگیره یه وبلاگ علم میکنه! بعدها میبینی از سر ذوق تعداد وبلاگاش به بیش از چند ده تا هم میرسه! خب اینجوری میشه که آمار به روز شوندگان وبلاگ بالا میره. من همین جا به ایجاد کنندگان وبلاگ خدا قوت میگم و براشون آرزوی موفقیت دارم. به نظر بنده همان تعداد که وبلاگ به روز میشه وبلاگ هم ایجاد میشه!

آدم کیه؟

به نظر شما آدم کیه؟
بعضی وقتا دیدین به بعضی زن ها میگن "تو آدم نیستی" یا "اصلا تو آدم نمیشی" اگه اینها منظورم یعنی زن ها اگه آدم نیستن پس چی ان؟
چرا به زن و مرد هردوتاشون میگن آدم؟ مگه آدم مسئله ای جدا از حوا نیست؟ در این میون حوا چی میشه؟ چرا به زن ها نمیگن حوا؟

"عشق"  از زبان برادرم

این مطلب رو برادر بزرگترم پارسال اون موقعی که تازه وارد بازار وبلاگ نویسی شده بودم برام نوشت بزارم تویه وبلاگم. من هم همون موقع تویه وبلاگ گذاشته بودم لاکن با حذف وبلاگ این مطالب هم پرید! ساعتی قبل که داشتم خاطرات گذشته ام رو ورق میزدم این مطلب به چشمم خورد گفتم مطلب جالبیه دوباره بزارمش تا فیض ببرین.

بسم الله الرحمن الرحيم
عشق
براي رسيدن به سرزمين عشق بايدازوادي نفرت عبورنمود. يعني عاشق قبل از آموختن عشق بايد از نفرت مالامال شود! اما نفرت به چه چيز؟ براساس سيستم آفرينش الهي براي پذيرش هرچيزپاک ونيکوابتدا بايد زمينه پذيرش را پاک ومنزه گردانيد. پس لازم وضروري است که انسان عاشق بايد درون خويش راازهرزشتي وبدي پاکيزه نمايد.انسان نميتواند تا زماني که نسبت به زشتيها ومعاصي نفرت پيدا نکرده باشد اقدامي در جهت زدودن بدي ها ازقلب خويش انجام دهد.براي از بين بردن هرچيزي نفرت بهترين چاشني است.زيرا کسي که با نفرت هرچه تمام تراقدام به نابودي چيزي بگيرد تا انتهاي کار انگيزه اش سست وکم رنگ نشده وياازبين نميرود. نفرت به معاصي وزشتيها بصورت زباني وقلبي درمرحله اول وبصورت عملي ورفتاري درمرحله دوم بايد درشخص نمود پيدا کند.بطوري که چنين شخصي اگر قرار شود با معصيتي روبروگردد گويي که ميخواهند تکه تکه اش نمايند قلب ودست وپايش به لرزه افتد. اکنون که در جهت رضاي رب از سرزمين نفرت به بديها عبورنمود درست درمقابل دروازه سرزمين عشق ايستاده است. درپرانتز قابل ذکراست که براي رسيدن به بهشت بايد از روي پل صراط که پلي است برروي جهنم عبور نمود وبراي ايمان آوردن به وحدانيت خداوند ابتدا بايد همه اله هاي غير الله را مردود نمود{لااله الا الله}. اما اکنون براي ورود به سرزمين عشق بايد عقل کاملا برزمين نهاده شود.{صددرصد}وکوچکترين علتي براي حضور عقل وجود ندارد.درجايي خواندم عاشق ولي عاقل باش.اين غلط ترين حرفيست که تاکنون شنيده ام.کسي اگربگويدمن عاشقم اما حد وحدود نگه ميدارم ومنطقي رفتار ميکنم بدان که وي عاشقي دروغين وغافل ازمعناي عشق وعاشقي است.عشق وعقل هرگزدريک ظرف نميگنجند همانگونه که کفر و ايمان.{يا کفريا ايمان وهمچنين يا عشق يا عقل}. عاشق اگرمعشوقش گويد:بمير.بميرد.برو.برود...وهرگزنبايد بگويدچرا وکي وچگونه يا بعدا يااينکه بگويد اين باعقل جور درنميايدومانند آن. اکنون که رابطه عاشق ومعشوقي اينگونه پاکبازانه وکاملا يکطرفه است يک انسان عشق خود را که يک وديعه الهي است در چه راهي بايد صرف نمايدوچه کسي يا کساني لايق عاشق شدن هستند؟ هرگز نبايد فراموش کنيم که تمام مخلوقات خداوند ناقص وبدنبال رسيدن به کمال هستند.انسان کمال گرا چون خود را ناقص مي يابد در نتيجه احساس ميکند براي رسيدن به کمال به چيزهاي ديگري احتياج دارد. وچون به هر چيزي ميرسد بعد از مدتي دوباره احساس برتري خواهي وکمال جويي به سراغش مي آيدو از داشته هايش دلزده ميشودوبدنبال تازه ها ميگردد.بايد دانست که مخلوق هرگز به کمال مطلق نميرسد مگر اينکه به خالق خود که کمال بي منتهاست برسدورسيدن به خالق تنها با خارج شدن روح از بدن وحل شدن در وجود خداوند ميسر ميشود.پس تمام مخلوقات تا زمان مرگشان ناقص وبدنبال کمال اندوبه چنين مخلوقات کمال جو ورنگ پذيروملون چون بوقلمون هرگزنميتوان ونبايد اعتماد واطمينان نمودوعاشق آنها گرديد.چون عشق يعني تعطيلي عقل. پس چه کسي حاضر است عقل خودرا کناري نهاده وبدنبال مخلوقي ناقص همچون خودش برود. تاکنون تمام عشق هايي که به پاي مخلوقي ريخته شده به شکست ونااميدي منجر شده است.چرا که مخلوق بواسطه نقص خود در وي خيانت. بي وفايي. حسادت.طمع.زياده خواهي. خستگي.دروغ.خشم.تکبروبسياري صفات ناقص ديگردروي مشاهده ميشودکه انسان به علت داشتن نفس صفات خوب اوغالبا مقهور وتسليم صفات بد او هستند. نتيجه اينکه تنها خداي يکتا وبي همتا لايق عاشق شدن ميباشد.اوست که کامل مطلق است وبري ازهرگونه نقص ونياز.او هرگز ازبندگانش خسته نميشود هرگزنميخوابد مريض نميشودونميگويدکه وقت ندارم يا حال ندارم وقت ديگري بيا سرم شلوغ است ويا نميگويد ديگرتو برايم تکراري شدي بنده تازه اي پيدا کرده ام... اوهميشه براي بنده گاني که اورا صدا مينمايند بيست وچهار ساعته حاضر وآماده است.هرچه در عشق به او کسي بيشتر وبيشتر بکوشد او نزديکتر ونزديکتر ميشود وشخص لذت عشق به او را از روزهاي پيش بيشتر احساس ميکند. تاکنون هيچ عاشق خدايي نگفته ويا ننوشته که از عشق به خدا پشيمان شدم يا شکست خورده نااميد گشتم. بلکه همه عرفاوعاشقان الهي ازبيان لذت عشق وي زبانشان قاصروجانشان دلسوخته تروبراي رسيدن به او بيتابانه در انتظار عروج بسوي او بوده اند.در حالي که همه عشق هايي که بين دو مخلوق بوده روزي به بن بست رسيده وهرچه همديگررانبينندخوشحال ترندکه گاهي به کينه ونفرت ودشمني بدل گشته وبه خون يکديگر تشنه شدند. اما...محبت بين دو مخلوق ميتواند وجود داشته باشد. محبت کردن ودوست داشتن به همراه عقل ومنطق بهترين نوع دوست داشتن است.عقل ومحبت دريک ظرف مي گنجند.درواقع عشق سوپرمحبت است.يعني آخرين ونهايي ترين مرزدوست داشتن.که تنهالايق خالق بي منتهاست.اما دوست داشتن دربين مخلوقات در سايه عقل بايد وجود داشته باشد.هر کس ميتواند ديگري را آن اندازه که احساس ميکند لياقت اوست او را دوست داشته باشد و اين { تشخيص دادن اندازه لياقت ديگري} همانا نشانه حضور عقل است. عقل به انسان ميگويد که در وادي محبت تا چه اندازه ميتواند به پيش رود بطوري که زندگي خوداومختل نگردد.چراکه انسان علاوه بر نياز روحي (محبت کردن ومحبت ديدن) نيازهاي مادي نيز دارد ونميتواند آنها را ناديده بگيرد زيرا درغير اين صورت حيات مادي او به خطر ميافتد. والسلام.

مدیران و مسئولان مدرسه پول به جیب میزنند!

اصلا دوست نداشتم این مطلب رو بنویسم اما مجبور شدم. فرزندم تویه یکی از همین مدارس ابتدایی درس میخونه. معلم اینها از قرار معلوم یه روز به دانش آموزا اعلام میکنه که باید برای کلاس مدرسه ساعت بخریم برای همین قرار میزارن پولی جمع کنن و از هر یک از دانش آموزان 400 تومن خواستن. اصلا مدرسه ای که فرزندم توش درس میخونه دولتیه! و تویه این مدارس آنطور که دولت اعلام کرده هیچ کس حق دریافت پول را ندارد! بنده به عنوان ولی به معلم فرزندم نامه ای نوشتم و دلیل دریافت پول رو از معلم خواستار شدم ایشون هم بعد از خوندن نامه (که کمی هم تند بود) به دانش آموزا گفته اصلا نمیخواد پول بیارین و با همین پولی که جمع شده میتونیم ساعت بخریم! پس باقی پولو میخواستین چیکار بکنین ?! چهل دانش آموز نفری 400 تومن میشه به عبارتی شانزده هزار تومن. یه ساعت دیواری معمولی قیمتش چنده هفت ، هشت تومن. میخوام خودتون به یه نتیجه ای برسین و اصلا تهیه ساعت دیواری برای کلاس وظیفه دانش آموزان است؟؟؟ از دو روز قبل هم به فرزندم دستور دادن 3 هزار تومن بیاره. الانم دارم پی این 3 هزار تومن رو میگیرم بلکه به یه نتیجه ای برسم. معلمش گفته برای حق بیمه و پول مجله است! آیا مدیر مدرسه موظف نیست در چنین مواقعی به دست دانش آموز نامه درخواست وجه بدهد!؟ و اگر نامه نمیدهد معنی این در خواست پشت سر هم پول چه معنا دارد؟ اگر بخواهیم در خواست اخیر مدرسه را سر جمع حساب کنیم مبلغی بالغ بر 140 هزار تومن میشود! ده کلاس حدود میشود یک میلیون و چهارصد هزار تومن!!! آیا دولتی بودن مدرسه حقیقیست؟ و یا به نام دولتی بودن مسئولان مدرسه دارند پول به جیب میزنند؟! مسئله دیگر اینکه چقدر از این پولها صرف بیمه دانش آموزان شده و میشود؟ اصلا ارگانی که دارد مدرسه مورد نظر را بیمه میکند هم نمیتواند به صورت کتبی این درخواست را اعلام نماید؟ یک جای این قضایا لنگ میزند. این فقط ذو مورد از پول به جیب زدن مدیران و مسئولان مدرسه است.  اگر لازم باشد نام مدرسه و نام رئیس مدرسه را هم اعلام خواهم نمود.

خودتو گول میزنی دوست من

همیشه اولین ها تویه یادم میمونه اولین زنگ مدرسه ، اولین اتفاق ، اولین سیلی ، اولین تنهایی ، اولین وبلاگ ، اولین دوست ، اولین کامپیوتر ، اولین روز آشنایی با یار ، اولین تولد ، اولین نظر ، اولین کینه ، اولین تهمت ، اولین افترا ، اولین هذیان ، اولین تف! آره حتی اولین تف هم تویه یادم مونده اونم تف به این روزگاره به این لغزشهای نابهنجار ، اولین تف به این دشنام ، اولین فحش هم یادمه ، اولین کافر ، اولین مرتد ، اولین بی خدا!
بزار باهات راحت باشم میدونی راحت ترین دین کدومه ؟ :بی دینی! میتونی خودت رو از همه قید و بند آزاد کنی و رها باشی ، رها.
میشه به جای رکوع و سجده رفت کلیسا و مسیحی شد و هفته ای یه بار با ارگ عبادت کرد! از اون هم راحت میدونی چیه خدا رو انکار کنی و گوشه ای بشینی و برای خودت دلیل و مدرک بتراشی که ، خدا کجاست و ... هزار دلیل که خدا رو از یاد ببری.
مخاطبم تویی دوست من آری ، تو خوب میدونی خدا کجاست و خونه خدا هم کجاست ، فقط نمیدونم چرا؟ کعبه و معبود خودت رو فراموش کردی؟ با گفتن این حرف فقط داری خودت را قانع میکنی و یا بهتر بگم داری خودتو گول میزنی دوست من.
در جواب به ایمیل یکی از دوستان وبلاگ نویس.

پ ن : نمیدونستم از اون آدمایی هستی که زود به خودت میگیری! اشتباه متوجه شدی و یا بهتره بگم بد برداشت کردی.

کمی صندلی داغ

از طرف دوست عزیزم اغلن عزیز "کبیر" به این بازی دعوت شدم. یادش بخیر قبلا بازیهای وبلاگی زیادی داشتیم مثل "بایدها و نبایدها" و " میم مثل من" که طرفداران زیادی داشت. خب ببینیم این یکی چی از آب درمیاد.
بدترین اتفاق: فوت پدرم.
خوب‌ترین اتفاق: آشنايي با دوستان وبلاگ نويس.
بدترین تصمیم: وبلاگ نويسي. (اوایل خوب بود ولی الان یه جور عادت شده برام)
بزرگ‌ترین پشیمانی: انتخاب بلاگفا براي وبلاگ نويسي.
فرد تأثیرگذار زندگی: قطعا پدرم.
آرزوی زندگی: اكثر آرزوهايم بر آورده شدن.
اعتقاد به معجزه: دارم (كمي لمس اش هم كردم).
اعتقاد به خوش‌شانسی: يه مطلب در مورد شانس نوشته بودم.
خیانت: منهدم كننده دوستي و زندگي.
عشق: براي وارد شدن به اين مقوله دل صاف و ساده و بي ريا ميخواد!
دروغ: اهلش نيستم.
از که بدم می‌آید: اگه بخوام راستشو بگم..... نه! نميتونم بگم ولي من از يه نفر واقعا واقعا واقعا بدم مياد؟؟؟
تا به حال دل کسی را شکانده‌اید: سعي ميكنم نشكنم. ولي اگه شكستم ازش ميخوام منو ببخشه.
دلیل انتخاب اسم وبلاگ: نميتونم بگم! اين يه رازه.
از بچه‌های وب چه کسی را بیش‌تر دوست دارید؟ همه وبلاگ نويسا رو دوست دارم. فرقي بين اونا نميزارم.
تعریفی از زندگی خودم: مالامال از شور و شوق و اميد به آينده روشن و سرشار از عشق.
خوش‌بختی: يه بار يه دوستي يه اس ام اس برام فرستاد: ميخواي تويه زندگيت احساس خوشبختي كني! سه اتفاق خوب زندگيتو يادداشت كن تا اونا رو فراموش نكني خوشبختي.

این واژه‌ها یادآور چه چیزی برای‌تان هستند؟
هلو: برادر شفتالو كمي گرانتر و خوشگلتر.
خدا: تويه تمام وجودم حس اش ميكنم.
امام حسین: مردانگي.
اشک: وقتي بهش فكر ميكنم اشكم در مياد.
کوه: معلوم نيست اون ورش چيه!؟ يه چيز مرموز و هم با وقار.
فرار از زندان: خوشم نيومد.
هوش: خرگوش و هويج.
خواهر شوهر: بهتره من در موردش چيزي ننويسم بعدا حرف و حديث از توش در ميارن.
رنگ چشم‌هایم: ميشي.
رنگ مورد علاقه: آبي آسماني. اخيرا زرشكي!
جواب تلفن و ارتباطات: وقتي با دوستان تلفني صحبت ميكنم ميگن: تلگرافي حرف نزن! وقتي با خواهر زادم تلفني صحبت ميكنم اطرافيان روده بر ميشن واقعا تماشاييه.
کلام آخر: در امتداد زندگي شايد بغضي تركانده و يا چشمي را اشكانده باشم. كاش ميفهميدم از چه چشمي و از چه كسي؟

از دوستانی که مایلند تویه این بازی شرکت کنن به این بازی دعوتشون میکنم.

بدون شرح !!!

عاقبت مشکل پسند بودن!

معلومه خوب نکاویدی ام

دوستی دستی به سرم کشید و گفت: نوشته هات در پیتی ان! بعد لحظه ای مکث کرد نه، عالین! یه کم که بیشتر خوند گفت:صد مرحبا ای ول! من کدوم یکی رو باور کنم؟ همین دوست یه روز که به محل کارم اومده بود از نمای محل کارم از کمدها و از میز کارم و از لباس پوشیدنم و از شخصیت مرموز و ویژه ام و از دکوراسیون و حتی از پدرم تعریف میکرد! میگفت چه مرد نازنینی بود به همه کمک میکرد ، مرد دل نازکی بود، همه بهش احترام میزاشتن، از کار پدرم صحبت میکرد میگفت: کار پدرت عالی بود حرف نداشت در کار خودش ماهر و اوستا، یه اوستای به تمام معنا. یه چیز جالبی هم گفت: میدونستی ما با هم فامیلیم البته از فامیل های دور!!! من که میگم یه کم دیگه میموند خودشو بجای برادرم قالب میکرد.
بعد از این همه حرف و حدیث گفتش: دویست ، سیصد تومن داری قرض بدی؟ آخه مرد حسابی بغل من اونقده گشاد نیست که توش هندونه جا بشه ما رو به خیر و شما رو بسلامت.

تو و ماه بدون سانسور

هر چند که با خودم عهد بسته بودم که دیگه اصلا نرم سراغ شعر و شعرگویی و شعر خوانی ولی انگار گاهی وقتا باید زد به سیم آخر. این نثر احتمالا زیبایی رو که تقدیم حضور شما میکنم چند سال پیش به مجله روزهای زندگی با دوتا نثر دیگه فرستادم بودم به نامهای "کوچه نحس" و " تنهایی" که این یکی که به نام "تو و ماه" که به نام "من و ماه" تغییر نام یافته بود! بود مورد پسند قرار گرفت و تویه همون مجله در صفحه زمزمه های دلتنگی به چاپ رسید البته با کمی سانسور! امروز میخوام این قطعه یحتمل زیبا رو برای شما بنگارم. اونم بدون سانسور.

وقتی کوچک بودی ماه بزرگ بود
وقتی میخندیدی ماه میرقصید
وقتی گریه میکردی ماه دیوانه میشد
وقتی حرف میزدی ما ساکت بود
وقتی راه میرفتی ماه دنبالت میامد
وقتی غصه میخوردی ماه آه میکشید
وقتی نماز میخواندی ماه به سجده ات میرفت
وقتی دعا میکردی ماه آمین میگفت
وقتی کتاب میخواندی ماه نزدیکتر میامد
وقتی خوابت نمیبرد ماه لالایی میگفت
و وقتی تو بیدار شدی ماه دیگر نبود!

ابراهیم دایی کجا بودی تا حالا؟

دقیقا یادم نمیاد کی؟ ولی اینو مطمئنم که ابتدایی درس میخوندم که پدرم برای تعمیرات جزیی خونه یه اوستایی رو آورده بود. بعد ها همین استا که به ابراهیم دایی معروف بود رو پدرم (خدا رحمتش کنه) برای کارهای تعمیرات و گاها بازساخت میاورد خونه ما. یه روز که ابراهیم دایی گرم کار بود من هم از سر بی حوصله گی یا بهتر بگم بیکاری رفتم پیشش ببینم چیکار میکنه. همون موقع پدرم هم اومد و شروع به صحبت با ابراهیم دایی کرد. گفتش که بچه های امروزی (که منظورش من بودم) زیاد به درس و مشقشون اهمیت نمیدن و تنبل هستن و کلا درس نمیخونن! ابراهیم دایی هم سرش رو به علامت تایید تکون میداد و میگفت :آره راست میگی بچه های امروزی بازیگوشن و اصلا به تحصیلات اهمیت نمیدن. پدرم گفت:ببین ابراهیم همین "امین" پسرم هم یکی از همین بچه هاست که اصلا به درس اهمیت نمیده! ابراهیم دایی یه نگاه تندی به من کرد و با همان دست گلی خودش محکم زد پس کله ام!!! و داد زد تو چرا درس نمیخونی بی عرضه مگه میخوایی مثل من بشی؟ منو بگو تا دیدم هوا پسه زود جیم شدم تا آتیش ابراهیم دایی بخوابه. اصلا از ابراهیم دایی بعید بود چنین کاری ، من که تعجب کردم(علامت تعجب). بعد از اون قضیه هر وقت ابراهیم دایی به خونه مون میومد ازش فرار میکردم و خودمو یه جایی گم و گور میکردم. یه روز درست روبروم سبز شد و از من پرسید چرا ازش فرار میکنم ؟ من هم گفتم ازت میترسم که بازم بزنی پس کله ام. ابراهیم دایی این بار با متانت تمام باهام صحبت میکرد: ببین پسرم من اگه زدم پس کله ات برای این بوده که بری درس ات رو بخونی و در آینده مثل من نشی. میدونم روزی به حرفم میرسی ولی اون موقع دیگه خیلی دیر شده. و این رو هم میدونم روزی میای و همین دست منو میبوسی.
از اون جریان سالها گذشت و من ابراهیم دایی و کشیده مفصلش رو هم از یاد برده بودم تا اینکه دیروز یه بنده خدایی به محل کارم زنگ زد و گفت سیستم خونه شون ایراد داره بیا ببینش. من کمتر قبول میکردم برم خونه مردم برای سرویس برای همین "نه" آوردم و بهانه تراشیدم ولی اون اصرار کرد و قرار شد بعد از ظهر برم خونه اش و ببینم دردش چیه؟ آدرس خونه و شماره تلفنش رو گرفتم. ساعت چهار بود رفتم سر قرار به همون آدرسی که گفته بود. در زدم ، اگه گفتین در رو کی باز کرد بله دوستان من ابراهیم دایی همون کسی که سالها پیش یه پس کله مفصل به من زده بود اون منو نشناخت ولی من اونو خوب بیاد داشتم. معطل نکردم سریع دستاشو گرفتم و بوسیدم.

من از تو شاکی ام "دنیا"

از اون دسته از آدمهایی هستم که اول عنوان رو در نظر میگیره بعد شروع به نوشتن میکنه ، بر عکس اون عده که اول مطلب رو مینویسن بعد براش دنبال عنوان میگردن!
بعد از این نمیخوام غصه بخورم ، گریه کنم ، دلتنگ بشم ، دلواپس بشم ، بچگی کنم ، سادگی کنم و حتی عاشق بشم!

بعد از این نمیخوام دلم برای کسی بسوزه و اشکم دربیاد و یا به درد دلشون گوش کنم.

بعد از این نمیخوام به هیچ دوست و آشنایی جواب بدم (ایمیل ، تلفن ، اس ام اس و ...).

یه جور دلگیرم من از این دنیا ، یه جور شاکیم من از این دنیا ، یه جورایی هم طلبکار!

بعد از این دیدن هیچ صحنه ای منو تکون نمیده ، فقط یه بار دیدن صحنه ای منو خیلی تکون داد.

بعد از این هیچ عکسی منو به فکر فرو نخواهد برد. فقط یه بار دیدن عکسی منو به فکر فرو برد اونم این عکس بود!

شاید روزی بشه که بازم دیدن عکس یا صحنه ای منو تکون بده و یا به فکر فرو ببره. تویه این دنیای عجیب غریب هیچ چیزی بعید نیست.

کی فکرش رو میکرد روزی کسی بیاد قرآن کریم رو پاره کنه و یا بسوزونه ! من هنوزم از این اهانت وحشیانه شکه ام!!! هنوز هم غرب وحشی ، غرب وحشیه و هیچ وقت نمیخوان اهلی بشن. و هیچ چیزی هم نمیتونه اهلیشون بکنه. ببین عالم غرب رو تحصیل کرده هاش وحشی ترن!!!

عید دیدنی متفاوت (2)

از آق قلا که رد شدیم به گرگان رسیدیم تویه گرگان یکی از برادرام شاغل بود و به علت ارتقا شغلی منتقل شده بود به گرگان. از یه نظر خوشحالم که برادرم به گرگان منتقل شده به بهانه عید دیدنی میتونستیم یه سفر کوچولو هم داشته باشیم و این برای من یکی خیلی خوب بود چون در طول سال کمتر بیرون میرفتم. خونه داداشم تویه طبقه اول یه آپارتمان بود یه واحد نقلی و جمع وجور و مرتب میشه گفت زندگی در اندازه ام پی تری. جاتون خالی دادشه خوب مایه گذاشت و حسابی از ما پذیرایی کرد ، چهار پنج ساعتی اونجا بودیم و بعد از کلی گپ و گفت و یاد آوری خاطره های کودکی و وووو... بار و بندیلمون رو بستیم که راهی گمیشان بشیم دادشمم گفت که با ما میاد و با هم عازم شدیم با دو ماشین راهی گمیشان شدیم. تا حالا براتون پیش اومده که بخوایین جایی برین هر چه قدر زور میزنین و رو پدال گاز فشار میدین انگار فایده ای نداره و فکر میکنین که در جا میزنین ولی موقع برگشتن از سفر سریع به مقصد میرسین من هم همچین حالی رو داشتم هر چه قدر زور میزدیم به گمیشان برسیم انگار هیچ حرکتی نداشتیم !. خلاصه اینکه بعد از حدود پنجاه کیلومتر رانندگی به گمیشان زادگاه نیاکانمان رسیدیم. 5 کیلومتر مانده به گمیشان از دور غبار خاک و باد طوری در فضا پیچیده بود که اصلا گمیشان دیده نمیشد. به محض ورود به گمیشان سرو صدای از خیابوناش به گوشمان خورد ! انگار وارد منقطه جنگی شده بودیم صدای ترقه و داد و قال موتور سوارها فضای گمیشان رو پر کرده بود. پذیرایی جالب و متحیر کننده ای بود هر چند برای اولین بار نبود که گمیشانی ها ما رو متحیر میکردن! قبلتر ها که میومدم اغلب و یا بهتر بگم اکثر اهالی گمیشان مخصوصا روزای عید از خونه هاشون میومدن بیرون و رددددددددددددددددیف می نشتن جلوی درب خونه هاشون و یا از پنجره خونه هاشون آویزون میشدن و یا ... بگذریم و این نوع پذیرایی یه جور دیگه و متفاوت بود خب سفر متفاوت اتفاقات متفاوت رو هم به همراه داره به خونه داییم رسیدیم سر کوچه داییم اینا یه بقالی بود که هنوزم همون بقال با همون طرح مغازه با همون وسایل و دکور نشسته و داشت بقالی میکرد! انگار به همه عالم و آدم داشت میگفت حرف مرد یکیه. بچه که بودم و میومدم خونه داییم اینا برای تعطیلات از همین بقاله یه نوع بستنی یا بهتر بگم نوشمک به سبک گمیشان میخریدم و میخوردم. من عاشق این نوشمکه بودم که از ماست تهیه میشد و هنوزم میشه اما الان با مکانیزم جدیدتر! گمیشان که میومدم پولامو خرج این نوشمک میکردم. (اگه بخواییم اسمشو بزاریم بستنی خوب توش شکر نیست و حالت نرمی بستنی رو نداره ، اگه بخواییم بگیم آلاسکا اون اندازه سفت و شیرین هم نیست ، آره دیگه همون نوشمک بگیم بهتره یه نوع نوشمک ترش!) داییم قبلا تویه یکی از همین اداره هایی که منحل شد کار میکرد و بعد از بیکاری که سراغش اومد مجبور شد بره و جای دیگه کار کنه و خرجی خونوادش رو در بیاره و هر ماه براشون بفرسته بعد از چند سال کار در دیار غریب دوباره برگشت گمیشان و الان بازم بیکاره داییم مرد مسنیه و دیگه کار براش سخته خودش که میگه از بیمه حقوق از کار افتادگی میگیرم و میشینم خونه. دایی من تویه زندگیش خیلی سختی کشید ولی هیچ وقت به روش نیاورد و همیشه لبخنده گوشه لبش بوده و هست. بعد از گوش دادن به درد دل داییم و عيد ديدني رفتیم خونه دختر داییم که تازه عروس شده بود بد میشد بعد از این همه مدت به خونش نریم برای همین مدتی هم پیش دختر دایی مون بودیم و دوباره راهی شدیم که برگردیم خونه. تویه راه بین گمیشان و خوجه نفش یه ایستگاه گاز افتتاح کرده بودن از اونجا هم گاز زدیم و راهی گنبد شدیم. ساعت شده بود هشت شب تابرسیم خونه شد 10. اون روز ، روز پر از خاطره و شیرینی بود ، خسته و کوفته رسیدیم خونه تا سرمو گذاشتم رو بالش خوابم برد.

عید دیدنی متفاوت (1)

بعد از چند سالی دوباره قصد سفر کردم. چون اصلیت ما از آشاق باقا یا همان گمیشان است طبیعتا باید گاه گاهی یاد موطن آبا اجدادیمون میکردم. من و خانواده ام هم قصد سفر کردیم و خواستیم از گذشته و گذشته گانمان یادی کنیم. راستش تقریبا 5 سالی بود که آشاق باقا نرفته بودم هر وقت میرفتم هم بیشتر اوقات تویه خیابون و کوچه های گمیشان پرسه میزدم و یه جور بستنی که با ماست درست شده بود! رو میخوردم کوچیکتر که بودم یادمه ماستو تویه یه پلاستیکی میرختن و میزاشتین یخ ببنده بعد میفروختن ، بستنی خوشمزه ای بود. ساعت 10 قرار گذاشیم با برادم بریم آشاق باقا البته قبل از اون باید میرفتیم پیش برادر سومیم که خونه اش تویه گرگان بود. برای همین از همین جاده ای که از گدم آباد رد میشد سفرمون رو آغاز کردیم ، سفر متفاوت در زمان متفاوت و با وسیله ای متفاوت! خلاصه از سلطانعالی و ساری بخش و حالی آخون گذشتیمو از مسیری از سد وشمگیر رد میشد به سفرمون ادامه دادیم. به ساری بخش که رسیدم یادی ازدوست ارجمندم آقای ظهری کردم. به سد وشمگیر که رسیدیم چند تا عکس خونوادگی انداختیم و بعد دوباره راهی شدیم ولی چه عجایب منظره ای ! چه آب آرامی که وزیدن نسیم زیباترش میکرد. بعد از طی مسافتی به آق قلا شهر عشق رسیدم راستش من شهر آق قلا رو شهر عشق ، شهر شعر و شاعری و انسانهای اهل دل میدونم از آق قلا خوشم میاد. از پل جدید که داشتم رد میشدم چشمم به پل قدیمی خورد یاد دوستانم که تویه آق قلا بودن افتادم از تویه دلم به همه اونا سلام رسوندم. 

ادامه داره   .................. الان دارم میرم عید دیدنی.

برچسب انرژی

داشتم تویه آشپزخانه به وسایل آشپزخانه نگاهی میانداختم که چشمم خورد به یخچال ، بیشتر همون برچشب انرژیش منو جلب کرد. با خودم گفتم کاش آدما هم برچسب انرژی داشتن. تا بتونیم از برچسبش به توانایی ها و توانش پی ببریم. کاش میشد فهمید تویه دل آدما چی میگذره! کاش میشد فهمید کدام آدم چقدر ظرفیت داره. کاش برچسب انرژی هرکسی روی پیشونیش هک شده بود. کاش.

پنج وبلاگی که امین انتخاب کرد

به مناسبت روز جهانی وبلاگ میخوام پنج تا از وبلاگهای مفید و مؤثر رو به شما معرفی بکنم.
اولین وبلاگی هم که میخوام معرفی کنم وبلاگ دوست بسیار ارجمند و بزرگوارم آقای دکتر سرداره که با توصیه ها و راهنمایی های ایشان در نت و هم امور پزشکی کلی روشن شدم. من از اینجا به دکترجان سلام خالصانه میرسونم.
دومین وبلاگ با ارزش و مفید وبلاگ آقای کاکا بغیازی که ماشاالله تویه به روز کردن رکورد رو شکسته بعضی وقتا 4 الی 5 مطلب در روز ! خوب چیکار میشه کرد دوسته و هیچی بهش نمیشه گفت حتی نمیشه بهش متلک بار کرد دستت درد نکنه کاکاجان.
سومین وبلاگ که هروقت سراغ این یکی میرم چشمام پر اشک میشه و نمیتونم خودمو نگه دارم و بی اختیار یاد گذشته خودم میافتم اونم کسی نیست جز سایرا نویسنده وبلاگ ترنم تنهایی نویسنده ای که درد و رنجش رو با نوشته هاش تسکین میده.
چهارمین وبلاگی که میخوام به شما معرفی کنم وبلاگ دوست نازنینم دنیاست نویسنده وبلاگ دنیای تو از موقعی که با بلاگفا آشنا شدم تا حالا با من همدرد همدل بوده و لحظه ای منو تنها نگذاشته و از نوشته های کوتاه و پرمعناش لذت بردم.
و اما پنجمین و آخرین وبلاگی که هیچوقت نتونستم ازش بگذرم وبلاگ اغلن یا همان اغلن کبیره که با نوشته هاش منو جادو میکنه میشه گفت نویسنده چیره دستیه که همتا نداره.



پی نوشت :  نمیگم وبلاگای دیگه بدن ولی من به عقیده و نظر خودم اینابی که معرفی کردم وبلاگهای قابل توجهیه و حرف ندارن.

خوب گوش کن پسرم

پدر با پسرش قرار گذاشت که برن سیرک. موعد قرار فرا رسید و هر دو عازم سیرک شدن . اونا چون با محل برگزاری سیرک فاصله زیادی نداشتن تصمیم گرفتن که پیاده برن. چند دقیقه که راه میرن پسره از راه رفتن پدرش حوصله اش سر میره و رو به پدرش میکنه و میگه : پدر جان چقدر یواش راه میری دیر به سیرک میرسیم ها میشه یه کم تند تر بیایی. پدر برای اینکه دل پسرش رو نشکنه سعی میکنه قدم هاشو تند تر برداره ولی باز خسته میشه و از پسرش جا میمونه. پسره بازم شاکی میشه و میگه پدر حالا ما از نمایش طوطی که حرف میزنه هم جا موندیم یه کم سریع تر بیا اقلا به حرکات و نمایش میمون ها برسیم. پدرش بازم سعی میکنه ولی سن بالا و پیری امانش نمیده. اینبار پسره میاد تا بگه... پدرش سریع میپره وسط حرفش و میگه خوب گوش کن پسرم اون موقعی که تو کوچیک بودی و هر پنج قدمت اندازه یک قدم من بود به خاطر تو صبر کردم و یواش راه رفتم و از خیلی چیزها عقب موندم و به خیلی جاها دیر رسیدم و دیر رسیدن من باعث شد خیلی از فرصت ها رو از دست بدم ولی هیچ وقت صدامو در نیاوردم و سکوت کردم ، یه چیز دیگه تو اونقد وقت داری تا خیلی از این سیرک ها و طوطی ها و میمون ها و دلقک ها رو ببینی و حتی از اونا خسته بشی پس هیچوقت عجله نکن.

آقای دکتر شربت آموکسی سیلین 250 میخوام !

چند روز قبل رفته بودم برای پسرم از داروخانه دارو (آموکسی سیلین) بخرم. پسرم از اینکه زیر کولر خوابیده بود بد جور سرما خورده تویه این گرما سرما خوردن یه کم عجیبه نه؟!. بچن دیگه زیر کولر میخوابن نوشمک میشن. خلاصه اینکه وارد دارو خانه که شدم دیدم قیامته و جای سوزن انداختن نیست ! انگار همه بچه شون سرما خورده بود ! منتظر شدم تا نوبتم برسه ، چند بار قبل از اینکه نوبتم برسه به دکتر دارو فروش ندا داده بودم اما افاقه نکرد انگار تویه دلش داشت میگفت: نوبتت بشه بعد. نوبتم که رسید رو به دکتر کردم و گفتم دکتر جان شربت آموکسی سیلین 250 میخوام ولی انگار نه انگار اصلا به من نیگا هم نکرد. انگار داشتم به دیوار میگفتم ! چند بار خواسته ام رو با صدای بلند اعلام کردم گفتم شاید گوشاش سنگینه ولی هیچ اثری نداشت. اون همه اش به جنس مؤنث جواب میداد و با من و امثال من کاری نداشت. برای همین با صدای آهسته طوری که آقا دکتر بشنوه گفتم : اگه من هم روسری سرم میکردم و یه مانتوی تنگ میپوشیدم و صدای نازک و نازی هم داشتم حتما زودتر از اینا داروم رو گرفته و رفته بودم. یهون آقا دکتر سرش رو بلند کرد و گفت : چی گفتی ؟؟؟ گفتم : همونی که شنیدی.

ظهری رؤیایی

ظهر رفتم خونه خسته و کوفته از سر کار برگشته بودم که یهون زنگ موبایلم به صدا در اومد. کاکا بود میگفت: بریم عروسی یکی از دوستان. اصلا حوصله عروسی و مراسم عروسی رو نداشتم با این حال چون نخواستم دل کاکا رو بشکنم گفتم بعد از ظهر ساعت 3 بیا خونه مون از اونجا میریم عروسی اونم گفت ساعت 3 بعد از ظهر کار دارم ساعت 5 بیا محل عروسی همون جا باشه مکان قرارمون منم گفتم باشه غیر از این چاره دیگه ای داشتم مگه! این روزها هوا خیلی گرمه مخصوصا ظهر ها و بعد از ظهر هاش که جهنمه ! بعضی وقتا دمای گرما تا 45 درجه هم میرسه انگار ما داریم تویه آفریقا زندگی میکنیم بخدا آفریقا از اینجا خنک تره ! چیکار میشه کرد باید تحمل کرد تا این گرما به پایان برسه و هوا یه کم دلپذیرتر و ملایم تر بشه. من از بعد از ظهر های بهار و پاییز خوشم میاد دوست دارم زیر سایه درخت گردویی که وسط حیاطمونه روی (تلار) دراز بکشم و به آسمان نیگا کنم گاهی که به عمق آسمان نیگا میکنم میرم تویه رؤیا. با خودم میگم ای کاش پرنده بودم تا اون آخر آخرای آسمون پرواز میکردم و چه و چه و چه. و این رؤیا با هوای مطبوع اطراف باعث میشد بعد از ظهر دلپذیری داشته باشم. دوستی میگفت تویه این دنیای بزرگ بزرگترین آرزوت چیه منم بهش گفتم : دوست دارم هنگامی که رو مبلم لم داده و دارم فیلم "الیورتویست"  رو تماشا میکنم از این دنیا برم. هرچند دوستم سعی کرد به روی خودش نیاره  ولی من اون اشکایی که داشت به زور از من قایم میکرد رو تویه چشماش دیدم.


هر بار که مطلبی مینویسم و به پایان میرسونم تویه ذهنم حلقه فیلمی رو مجسم میکنم که داره به پایانش نزدیک میشه تق..تق..تق .. پایان فیلم...

اون تصویر تزیینیه یه وقت فکر نکنین اتاقمه!

شهر رمضان الذی انزل فیه القران

شَهْرُ رَمَضانَ الّذی أُنْزِلَ فیهِ الْقُرآنُ هُدیً لِلنّاسِ و بَیِّناتٍ مِنَ الْهُدی و الْفُرْقان

بوی ماه رمضان را حس میکنم. بوی تلاوت قرآن بوی تراویح بوی ختم قرآن بوی بورک بوی بیشمه بوی قدر گیجه بوی یا رمضان گلر گچر بوی....

بوی خوبی بوی احسان بوی همدردی بوی نیکی بوی صداقت و یک رنگی بوی...

آغاز ماه مبارک رمضان به تمامی عاشقان الله مبارکباد.

ما پوستين رو ول كرديم ...

ما پوستين رو ول كرديم ، پوستين ما رو ول نمي كنه.  
سيلابي از كوهستان جاري شده بود و از رودخانه مي گذشت. مرد بي نوائي از آنجا عبور مي كرد ، چيزي در آب شناور ديد و فكر كرد خيك يا پوستيني در آب شناور است.
مرد لخت شد و خودش را به آب زد به اين اميدكه آنرا بگيرد و با فروشش چيزي براي خود بخرد
ولي آنچه سيلاب آورده بود نه پوستين بود و نه خيك روغن ، بلكه يك خرس زنده بود كه در سيلاب گرفتار شده بود.
 
خرس دست و پا مي زد تا دستش را به چيزي بند كند . همين كه مرد نزديك شد و دستش را دراز كرد كه پوستين را بگيرد ، خرس براي نجاتش به او چسبيد . مردم ديدند كه مرد نيز همراه سيل پيش ميرود فرياد زدند : اگر نمي تواني پوستين را بياوري ولش كن و برگرد.
مرد جواب داد : بابا ، من پوستين را ول كردم ، پوستين مرا ول نمي كند.  
 
اين مثل هنگامي استفاده ميشود كه فردي به اميد سودي در كاري دخالت كند و در آن گرفتار شود . و اگر كسي به او نصيحت كند كه از خير اين كار بگذر براي دفاع از خود اين مثل را استفاده مي كند. 

کیش + مات

بنده اغلب از کلماتی که با "شین" شروع میشه خوشم میاد مانند شنا ، شیر (خوردنی) ، شمشیربازی ، شیرجه ، شبکه ، شوکولات (کاکائویی) ، شادی ، شعر ، شفتالو ، شامگاه ، شام ، شاهرود ، شاهنامه ، شب ، شهامت ، شکوه ، شکوفه ، شوخی ، شوال ، شهاب سنگ ، شهد ، و آخریش از شطرنج ، بازی زیبا و هیجان انگیزیه فقط باید راهشو بلد باشی.

یادمه 14-15 ساله که بودم یه استادی داشتم که از اون بازی شطرنج رو یاد گرفتم و اونقدر مهارت پیدا کرده بودم تا اینکه یه روز ناغافل شکستش دادم بعد از اینکه استاد رو شکست دادم اون هم نامردی نکرد و یه سیلی خوشگل نواخت زیر گوش بنده ! از اون روز متوجه شدم که نباید با استاد خودت بازی کنی و اگر هم بازی کردی باید باید باید (تاکیدیه) از اون ببازی تا اولا سیلی نوش جان نکنی و دوما اینکه بزاری اون فکرکنه که همیشه استاده ! و تویه حال و هوای خودش باشه و یه جورایی هم احترام به استاد به حساب میاد. آدمی که شطرنج بازی میکنه حتما اونقده باهوش هست که این قواعد جانبی رو رعایت بکنه.

پی نوشت : بعضی از دوستان از وضعیت نظرات بنده شاکی شدن ، باید بگم برای اینه که هر کسی نیاد هر چی دلش خواست بارم کنه. فکر کنم با این کار امنیت وبلاگم بیشتر بشه. این توصیه یک طراح وب بود که اجراش کردم. 

یک بعد از ظهر کسل کننده ولی بیاد ماندنی

اومد و درست روبروم نشست انگار حرفای زیادی برای گفتن داشت ولی هیچ وقت ندیدم اونو ابراز کنه دستی به سرش کشید و با اخم نگاهم کرد و گفت: 

- دیروز اصلا بهم خوش نگذشت.

سرش رو پایین انداخت و دوباره به سرش دست کشید ولی این بار آرام آرام بود انگار گفتن این جمله خیلی براش درد آور و سخت بود. تازه داشت ازش خوشم میومد اون میتونست از خودش بگه از دیگران ایراد بگیره و... ولی یه چیزی تویه گلوش مونده بود چیزی مانند بغض چیزی مانند "کلی حرف" ولی چرا نمیگفت از خیلی وقت که باهاش آشنا شدم فقط بیشتر از چند تا جمله ازش نشنیدم اونم با اکراه ، شاید میترسید شایدم اعتماد نداشت ... نه نمیشه گفت اعتماد نداشت ! اعتماد داشت ولی چه طوری بگم آدم خجولی بود. من از این خجول بودنش خوشم میومد صورت اونو زیبا جلوه میداد ولی ای کاش خجالت رو کنار میزاشت و درست تویه چشمام نگاه میکرد و به صورتم حرفایی که تویه گلوش بعض کرده بود رو تف میکرد. من حاضر بود هر چی باشه بشنوم. ولی هیچوقت نشد با من صادق باشه و حرف دلشو بزنه.

اون متولد تیر ماه بود. شنیده بودم تیرماهی ها اونایی رو که دوست دارن رو بیشتراذیت میکنن. و یه خصلت بد تیر ماهی ها اینه که همیشه کاری میکنن و بعد از کرده خودشون پشیمون میشن. و یه جورایی میخوان کارهای خراب شده رو دوباره درست کنن. واین خیلی ضایع است! خودم هم تیر ماهی ام ازش دلخور نیستم چون یه جورایی به خودم رفته آها یه چیز دیگه اش هم به من رفته اینکه زیادی شاد و شنگوله و حبه انگوره!!!

تویه فنجانی که روی میز قرار داشت آهسته قهوه ریخت و بعد به آرومی اونو به من تعارف کرد صداش خیلی گنگ بود انگار داشت بجای گفتن "بفرمایید" داشت میگفت  "زهرمارت بشه" و میتونست حتی بدتر از این هم باشه ، بعد برای خودش هم قهوه ریخت ولی اصلا لب به فنجان نزد !

هنگام خوردن قهوه زیر چشمی بهش نگاه کردم داشت به کتابی که با خودش آورده بود فقط نگاه میکرد و ادای کسی رو در میاورد که داره کتاب میخونه و عمیقا رفته تو بحر کتاب ولی من زبل تر از اون بودم که تصورش رو میکرد. بهش گفتم چه کتابیه ؟

- راه بی پایان.

- موضوش چیه ؟

- در مورد سختی هاییکه زندانیها در سیبری میکشن.

- سیبری؟!

- آره دیگه سیبری شوروی.

- آها ، حتما باید خیلی جذاب باشه؟

- آره چندین بار خوندمش ولی بازم برام تازگی داره. ودیگه هیچی نگفت.

کاش از خودش میگفت از زندگیش از درونش از چیزهاییکه هنوز ازش نشنیده بودم. و چیزهایی که باعث شده بود اون ازم متنفر بشه ولی به روش نیاره.

ادامه دارد...

حسین پناهی بودن آموخت ، رفتن را هم ...

 قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.
 
بعد از مرگم، انگشت ‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌ نگاری قرار دهید.

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبد شکافی کند، من به آن مشکوکم!

ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک ‌کاری کنند.

عبور هرگونه کابل برق ، تلفن ، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.


بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی ، گورستان را تماشا کنم.

کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید ، شاید آنجا هم نیاز باشد!

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!

کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.

گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.

در مجلس ختم من گاز اشک‌ آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.

از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم...
 

آموزش تصویری و گام به گام ویندوز ایکس پی / xp

جهت وارد شدن به صفحه اصلی آموزش تصویری و گام به گام ویندوز ایکس پی اینجا رو کلیک نمایید.

شانس

حتما تا حالا به افرادی برخورد کردین که میگن ، شانس نداریم ، اگه شانس داشتیم ، دیگران شانس دارن و ...
من که اصلا به این جور خرافات اعتقادی ندارم چون هر کسی باید دنبال بدست آوردن شانس باشه نه اینکه منتظر بمونه تا شانس در خونه شو بزنه که هیچ وقت هم نمیزنه ! تویه یه کتابی خوندم ما باید شانس رو خودمون ایجاد کنیم به فرض مثال اگه بخوام یه کاری رو شروع کنم و یه وقت بترسم که اون کار درست از آب درنیاد و دستام بلرزه حتما تویه کارم موفق نمیشم و هیچ وقت اون شانسه که منتظرشم بدست نمیاد اغلب اونایی که تویه کارهاشون شکست میخورن ، دنبال شانسن و با یک شکست دنباله اون کار رو نمیگیرن. کسانی رو سراغ دارم که بقول معروف پاشون لبه گوره ولی هنوز هم منتظرن که شانس بیاد و یک گونی جواهر بزاره در خونه اش و بره که من بعید میدونم همچین اتفاقی بیافته ! و یا کسانی هستند که آینده و موفقیت شون رو تویه برگه های شانسی میدونن که دیگران براشون طراحی کردن و با هزارمین بار باخت ، هنوز هم دنبال شانس میگردن و کسانی هم به قمار رو میارن تا شانسشون رو تویه اون بخش یه محکی بزنن ، بحث که به اینجا (قمار) کشید بزارین برای شما حکایت جوانی که میخواست قمار باز حرفه ای بشه رو بگم. جوانی خیلی دوست داشت قمار باز بشه و از هر کس سئوال میکرد جواب قانع کننده ای نمیشنید تا اینکه به پیر مردی برخورد و از اون سئوال کرد پیرمرد گفت به محله ای برو که تویه اون محله کوچه ای هست بنام کوچه آروم ته اون کوچه یه در چوبی هست که همیشه بازه ! وارد خونه که شدی یه مردی رو میبینی که وسط خونه نشسته اون حرفه ای ترین قمار بازه میتونی از اون رمز کار رو یاد بگیری ! جوان رو میگین تا اینو شنید با عجله رفت سراغ همون آدرسی که پیر مرد نشانیشو داده بود. جوان وارد خانه که شد مرد لاغر اندامی رو دید روی زمین نشسته و لباس به تن نداشت و همه هیکلش غرق در کثافت بود او نای دادن جواب سلام رو هم نداشت انگار از همه چیز خسته بود خسته خسته. جوان جلوتر رفت و به مرد گفت : سلام ، آمدم تا از شما فن قمار بازی رو یاد بگیرم تا یه قمار باز حرفه ای بشم. مرد نیشخندی زد وبه جوانک نگاه تاسف باری انداخت و گفت :برو ! جوان باز هم اصرار کرد ولی مرد گفت :برو. جوان دست بردار نبود برای همین دوباره التماس کرد که فن قمار بازی رو بهش یاد بده. مرد اینبار با عصبانیت سر جوانک داد کشید ولی جوان دست بردار نبود. مرد که دید جوانک سمج تر از اونیه که فکرش رو میکرد گفت : خوب به من نگاه کن من چیکار میکنم و بعد دو تاس برداشت و جفت اونا رو به پشت بام خونه ای که درآن زندگی میکرد انداخت و به جوانک گفت برو ببین تاسی که انداختم در چه وضعیتیه؟. جوان با خوشحالی رفت پشت بام و داد زد جفت شیش !!! مرد گفت بیا پایین کارت دارم جوان به فکر اینکه مرد تصمیم گرفته که قمار بازی رو یادش بده سریع خودشو به مرد رساند. مرد اینبار با چشمان اشک آلود گفت : ببین پسرم من با این همه مهارتم تویه قمار زندگیم این شکلیه وای به حال تو که میخوایی تازه شروع کنی ! جوان با شنیدن این حرف مرد قمار باز سرش را پایین انداخت و از اون خونه بیرون رفت. و دیگه هوس نکرد که قمار باز بشه . حالا یه جمع بندی مختصر ، بهتر نیست بجای اینکه بشینیم تویه خونه و دنبال شانس باشیم بریم بیرون و سعی خودمون رو بکنیم. و یادمون باشه اگه یه وقتی چیزی بنام شانس در خونه مون رو زد یقین بدونیم که اون شانس نیست بلکه یه دردسر حسابیه ! که بنام شانس وارد خونه هامون میشه و داره یه ماجرای نویی رو دوباره شروع میکنه.

سفر به ترکیه

از این پست میخوام از سفرم به ترکیه که چند سال قبل انجام شد رو برای شما بنویسم. در این سفر منو دوست خوبم دمیرچی و یه شخص بسیار شوخ و بمب خنده به نام کاکا همراهی کردن. من میگم اگه کاکا نبود اصلا سفره خوش نمیگذشت. سعی میکنم ماجرای سفرم رو در 3 قسمت تقدیم شما بکنم تا حظ کنین. سال 8۳ بود من هم خیلی شوق ذوق داشتم تا ترکیه رو از نزدیک ببینم. تا حالا سفر خارجه نداشتم برای همین ثانیه شماری میکردم تا روز سفر فرا برسه. قبل از اینکه برم یعنی چند سال قبل ترش کتابهای ترکی که پدرم برام آورده بود رو خونده بودم و کلی چیز رو از روی اونا یاد گرفته بودم کتاب های تاریخی و رمان ترکی زیادی خونده بودم و تقریبا میشه گفت به خودم اطمینان داشتم که تویه ترکیه کم نمیارم هم از نظر تاریخ و هم زبان. با دمیرچی تازگیا آشنا شده بودم آدمی منظم ، قانون مند و جدی ، اگر هم میخندید به اندازه نیاز و احتیاج که خیلی کم دیدم بخنده ولی با خنده خوشگل تر بود خداییش. چندین بار برای کارهای مختلفی به ترکیه سفر کرده بود ولی زیاد با زبان اونجا اخت نشده بود و تنها یک واژه تکه کلامش شده بود"tamam abi". هر وقت هم با ترکا صحبت میکردم اون با دقت به حرفام گوش میداد و بعد از صحبت هام از من سئوال میکرد اون کلمه ای که گفتی یعنی چی؟ و من هم برای اینکه حرص اش رو در بیارم میگفتم خیلی مونده تا یاد بگیری . کاکا هم یکی از فامیل های دمیرچی بود و برای اینکه این سفر خشک و خالی طی نشه اونو با خودش آورده بود و خوب میدونست اگه کاکا نباشه سفر حال نمیده! هر بار که من از ترکیه صحبت میکردم کاکا میگفت : مگه تا حالا اونجا رفتی؟! من هم میگفتم نه ! تویه کتابا خوندم. و کتاب چه چیز اعجاب انگیزیه که قدرتش رو من تویه ترکیه فهمیدم. یادمه چند صفحه روزنامه ای که پدرم از ترکیه آورده بود رو نگه داشته بودم و تمامی کلماتش رو زیر نویس کرده بودم روزنامه دیگه جایی برای نوشتن نداشت اون روزنامه رو خیلی دوست داشتم و همیشه بعد از اینکه میخوندم (هر چند برام تکراری شده بود) اونو داخل پاکت گذاشته و بعد تویه کمدم میزاشتم. اول چیزی که با ورود به ترکیه متعجبم کرد صفحات روزنامه ای بود که بعد از گذشتن از مرز تویه سطل آشغال میدیدم ! آخه من با اون همه دقت اونا رو تویه کمدم نگه میداشتم اونوقت این ترکا اونو تویه سطل آشغال میریختن. حق هم داشتن برای اونا هر روز این روزنامه ها چاپ میشد ولی برای منه مسافر اندازه طلا قیمت داشت ! مخصوصا برای منی که عاشق ترکیه و زبان ترکی بودم.

دوست

دوست آن باشد که گیرد دست دوست در پریشان حالی و درماندگی

 

ای کاش من هم تکه گلیمی داشتم

ای کاش من هم تکه گلیمی داشتم و روی آن می نشستم و قاشق چوبی میفروختم و فارغ از قیل و قال این دنیای فانی گوشه ای برای خودم برمیگزیدم .ای کاش شعر میگفتم برای خودم ، برای دلم ، برای همسایه ، آه که من و تو چقدر از حال هم بی خبریم. ای کاش تکه گلیمی داشتم و آن تکه گلیم همه دنیای من بود روی آن به شکرانه آفرینش زیبای خداوند سر بر سجده مینهادم. ای کاش تکه گلیمی داشتم و لقمه هایم را با یتیمان و فقیران دنیا تقسیم میکردم. ای کاش تکه گلیمی داشتم و به بهانه فروختن زیور آلات با تمام ترکمن صحرا درد دل میکردم. ای کاش من هم تکه گلیمی داشتم. ای کاش...