من از تو شاکی ام "دنیا"

از اون دسته از آدمهایی هستم که اول عنوان رو در نظر میگیره بعد شروع به نوشتن میکنه ، بر عکس اون عده که اول مطلب رو مینویسن بعد براش دنبال عنوان میگردن!
بعد از این نمیخوام غصه بخورم ، گریه کنم ، دلتنگ بشم ، دلواپس بشم ، بچگی کنم ، سادگی کنم و حتی عاشق بشم!

بعد از این نمیخوام دلم برای کسی بسوزه و اشکم دربیاد و یا به درد دلشون گوش کنم.

بعد از این نمیخوام به هیچ دوست و آشنایی جواب بدم (ایمیل ، تلفن ، اس ام اس و ...).

یه جور دلگیرم من از این دنیا ، یه جور شاکیم من از این دنیا ، یه جورایی هم طلبکار!

بعد از این دیدن هیچ صحنه ای منو تکون نمیده ، فقط یه بار دیدن صحنه ای منو خیلی تکون داد.

بعد از این هیچ عکسی منو به فکر فرو نخواهد برد. فقط یه بار دیدن عکسی منو به فکر فرو برد اونم این عکس بود!

شاید روزی بشه که بازم دیدن عکس یا صحنه ای منو تکون بده و یا به فکر فرو ببره. تویه این دنیای عجیب غریب هیچ چیزی بعید نیست.

کی فکرش رو میکرد روزی کسی بیاد قرآن کریم رو پاره کنه و یا بسوزونه ! من هنوزم از این اهانت وحشیانه شکه ام!!! هنوز هم غرب وحشی ، غرب وحشیه و هیچ وقت نمیخوان اهلی بشن. و هیچ چیزی هم نمیتونه اهلیشون بکنه. ببین عالم غرب رو تحصیل کرده هاش وحشی ترن!!!

عید دیدنی متفاوت (2)

از آق قلا که رد شدیم به گرگان رسیدیم تویه گرگان یکی از برادرام شاغل بود و به علت ارتقا شغلی منتقل شده بود به گرگان. از یه نظر خوشحالم که برادرم به گرگان منتقل شده به بهانه عید دیدنی میتونستیم یه سفر کوچولو هم داشته باشیم و این برای من یکی خیلی خوب بود چون در طول سال کمتر بیرون میرفتم. خونه داداشم تویه طبقه اول یه آپارتمان بود یه واحد نقلی و جمع وجور و مرتب میشه گفت زندگی در اندازه ام پی تری. جاتون خالی دادشه خوب مایه گذاشت و حسابی از ما پذیرایی کرد ، چهار پنج ساعتی اونجا بودیم و بعد از کلی گپ و گفت و یاد آوری خاطره های کودکی و وووو... بار و بندیلمون رو بستیم که راهی گمیشان بشیم دادشمم گفت که با ما میاد و با هم عازم شدیم با دو ماشین راهی گمیشان شدیم. تا حالا براتون پیش اومده که بخوایین جایی برین هر چه قدر زور میزنین و رو پدال گاز فشار میدین انگار فایده ای نداره و فکر میکنین که در جا میزنین ولی موقع برگشتن از سفر سریع به مقصد میرسین من هم همچین حالی رو داشتم هر چه قدر زور میزدیم به گمیشان برسیم انگار هیچ حرکتی نداشتیم !. خلاصه اینکه بعد از حدود پنجاه کیلومتر رانندگی به گمیشان زادگاه نیاکانمان رسیدیم. 5 کیلومتر مانده به گمیشان از دور غبار خاک و باد طوری در فضا پیچیده بود که اصلا گمیشان دیده نمیشد. به محض ورود به گمیشان سرو صدای از خیابوناش به گوشمان خورد ! انگار وارد منقطه جنگی شده بودیم صدای ترقه و داد و قال موتور سوارها فضای گمیشان رو پر کرده بود. پذیرایی جالب و متحیر کننده ای بود هر چند برای اولین بار نبود که گمیشانی ها ما رو متحیر میکردن! قبلتر ها که میومدم اغلب و یا بهتر بگم اکثر اهالی گمیشان مخصوصا روزای عید از خونه هاشون میومدن بیرون و رددددددددددددددددیف می نشتن جلوی درب خونه هاشون و یا از پنجره خونه هاشون آویزون میشدن و یا ... بگذریم و این نوع پذیرایی یه جور دیگه و متفاوت بود خب سفر متفاوت اتفاقات متفاوت رو هم به همراه داره به خونه داییم رسیدیم سر کوچه داییم اینا یه بقالی بود که هنوزم همون بقال با همون طرح مغازه با همون وسایل و دکور نشسته و داشت بقالی میکرد! انگار به همه عالم و آدم داشت میگفت حرف مرد یکیه. بچه که بودم و میومدم خونه داییم اینا برای تعطیلات از همین بقاله یه نوع بستنی یا بهتر بگم نوشمک به سبک گمیشان میخریدم و میخوردم. من عاشق این نوشمکه بودم که از ماست تهیه میشد و هنوزم میشه اما الان با مکانیزم جدیدتر! گمیشان که میومدم پولامو خرج این نوشمک میکردم. (اگه بخواییم اسمشو بزاریم بستنی خوب توش شکر نیست و حالت نرمی بستنی رو نداره ، اگه بخواییم بگیم آلاسکا اون اندازه سفت و شیرین هم نیست ، آره دیگه همون نوشمک بگیم بهتره یه نوع نوشمک ترش!) داییم قبلا تویه یکی از همین اداره هایی که منحل شد کار میکرد و بعد از بیکاری که سراغش اومد مجبور شد بره و جای دیگه کار کنه و خرجی خونوادش رو در بیاره و هر ماه براشون بفرسته بعد از چند سال کار در دیار غریب دوباره برگشت گمیشان و الان بازم بیکاره داییم مرد مسنیه و دیگه کار براش سخته خودش که میگه از بیمه حقوق از کار افتادگی میگیرم و میشینم خونه. دایی من تویه زندگیش خیلی سختی کشید ولی هیچ وقت به روش نیاورد و همیشه لبخنده گوشه لبش بوده و هست. بعد از گوش دادن به درد دل داییم و عيد ديدني رفتیم خونه دختر داییم که تازه عروس شده بود بد میشد بعد از این همه مدت به خونش نریم برای همین مدتی هم پیش دختر دایی مون بودیم و دوباره راهی شدیم که برگردیم خونه. تویه راه بین گمیشان و خوجه نفش یه ایستگاه گاز افتتاح کرده بودن از اونجا هم گاز زدیم و راهی گنبد شدیم. ساعت شده بود هشت شب تابرسیم خونه شد 10. اون روز ، روز پر از خاطره و شیرینی بود ، خسته و کوفته رسیدیم خونه تا سرمو گذاشتم رو بالش خوابم برد.

عید دیدنی متفاوت (1)

بعد از چند سالی دوباره قصد سفر کردم. چون اصلیت ما از آشاق باقا یا همان گمیشان است طبیعتا باید گاه گاهی یاد موطن آبا اجدادیمون میکردم. من و خانواده ام هم قصد سفر کردیم و خواستیم از گذشته و گذشته گانمان یادی کنیم. راستش تقریبا 5 سالی بود که آشاق باقا نرفته بودم هر وقت میرفتم هم بیشتر اوقات تویه خیابون و کوچه های گمیشان پرسه میزدم و یه جور بستنی که با ماست درست شده بود! رو میخوردم کوچیکتر که بودم یادمه ماستو تویه یه پلاستیکی میرختن و میزاشتین یخ ببنده بعد میفروختن ، بستنی خوشمزه ای بود. ساعت 10 قرار گذاشیم با برادم بریم آشاق باقا البته قبل از اون باید میرفتیم پیش برادر سومیم که خونه اش تویه گرگان بود. برای همین از همین جاده ای که از گدم آباد رد میشد سفرمون رو آغاز کردیم ، سفر متفاوت در زمان متفاوت و با وسیله ای متفاوت! خلاصه از سلطانعالی و ساری بخش و حالی آخون گذشتیمو از مسیری از سد وشمگیر رد میشد به سفرمون ادامه دادیم. به ساری بخش که رسیدم یادی ازدوست ارجمندم آقای ظهری کردم. به سد وشمگیر که رسیدیم چند تا عکس خونوادگی انداختیم و بعد دوباره راهی شدیم ولی چه عجایب منظره ای ! چه آب آرامی که وزیدن نسیم زیباترش میکرد. بعد از طی مسافتی به آق قلا شهر عشق رسیدم راستش من شهر آق قلا رو شهر عشق ، شهر شعر و شاعری و انسانهای اهل دل میدونم از آق قلا خوشم میاد. از پل جدید که داشتم رد میشدم چشمم به پل قدیمی خورد یاد دوستانم که تویه آق قلا بودن افتادم از تویه دلم به همه اونا سلام رسوندم. 

ادامه داره   .................. الان دارم میرم عید دیدنی.

برچسب انرژی

داشتم تویه آشپزخانه به وسایل آشپزخانه نگاهی میانداختم که چشمم خورد به یخچال ، بیشتر همون برچشب انرژیش منو جلب کرد. با خودم گفتم کاش آدما هم برچسب انرژی داشتن. تا بتونیم از برچسبش به توانایی ها و توانش پی ببریم. کاش میشد فهمید تویه دل آدما چی میگذره! کاش میشد فهمید کدام آدم چقدر ظرفیت داره. کاش برچسب انرژی هرکسی روی پیشونیش هک شده بود. کاش.

پنج وبلاگی که امین انتخاب کرد

به مناسبت روز جهانی وبلاگ میخوام پنج تا از وبلاگهای مفید و مؤثر رو به شما معرفی بکنم.
اولین وبلاگی هم که میخوام معرفی کنم وبلاگ دوست بسیار ارجمند و بزرگوارم آقای دکتر سرداره که با توصیه ها و راهنمایی های ایشان در نت و هم امور پزشکی کلی روشن شدم. من از اینجا به دکترجان سلام خالصانه میرسونم.
دومین وبلاگ با ارزش و مفید وبلاگ آقای کاکا بغیازی که ماشاالله تویه به روز کردن رکورد رو شکسته بعضی وقتا 4 الی 5 مطلب در روز ! خوب چیکار میشه کرد دوسته و هیچی بهش نمیشه گفت حتی نمیشه بهش متلک بار کرد دستت درد نکنه کاکاجان.
سومین وبلاگ که هروقت سراغ این یکی میرم چشمام پر اشک میشه و نمیتونم خودمو نگه دارم و بی اختیار یاد گذشته خودم میافتم اونم کسی نیست جز سایرا نویسنده وبلاگ ترنم تنهایی نویسنده ای که درد و رنجش رو با نوشته هاش تسکین میده.
چهارمین وبلاگی که میخوام به شما معرفی کنم وبلاگ دوست نازنینم دنیاست نویسنده وبلاگ دنیای تو از موقعی که با بلاگفا آشنا شدم تا حالا با من همدرد همدل بوده و لحظه ای منو تنها نگذاشته و از نوشته های کوتاه و پرمعناش لذت بردم.
و اما پنجمین و آخرین وبلاگی که هیچوقت نتونستم ازش بگذرم وبلاگ اغلن یا همان اغلن کبیره که با نوشته هاش منو جادو میکنه میشه گفت نویسنده چیره دستیه که همتا نداره.



پی نوشت :  نمیگم وبلاگای دیگه بدن ولی من به عقیده و نظر خودم اینابی که معرفی کردم وبلاگهای قابل توجهیه و حرف ندارن.

خوب گوش کن پسرم

پدر با پسرش قرار گذاشت که برن سیرک. موعد قرار فرا رسید و هر دو عازم سیرک شدن . اونا چون با محل برگزاری سیرک فاصله زیادی نداشتن تصمیم گرفتن که پیاده برن. چند دقیقه که راه میرن پسره از راه رفتن پدرش حوصله اش سر میره و رو به پدرش میکنه و میگه : پدر جان چقدر یواش راه میری دیر به سیرک میرسیم ها میشه یه کم تند تر بیایی. پدر برای اینکه دل پسرش رو نشکنه سعی میکنه قدم هاشو تند تر برداره ولی باز خسته میشه و از پسرش جا میمونه. پسره بازم شاکی میشه و میگه پدر حالا ما از نمایش طوطی که حرف میزنه هم جا موندیم یه کم سریع تر بیا اقلا به حرکات و نمایش میمون ها برسیم. پدرش بازم سعی میکنه ولی سن بالا و پیری امانش نمیده. اینبار پسره میاد تا بگه... پدرش سریع میپره وسط حرفش و میگه خوب گوش کن پسرم اون موقعی که تو کوچیک بودی و هر پنج قدمت اندازه یک قدم من بود به خاطر تو صبر کردم و یواش راه رفتم و از خیلی چیزها عقب موندم و به خیلی جاها دیر رسیدم و دیر رسیدن من باعث شد خیلی از فرصت ها رو از دست بدم ولی هیچ وقت صدامو در نیاوردم و سکوت کردم ، یه چیز دیگه تو اونقد وقت داری تا خیلی از این سیرک ها و طوطی ها و میمون ها و دلقک ها رو ببینی و حتی از اونا خسته بشی پس هیچوقت عجله نکن.