بانک یا سینما ؟
تا پامو گذاشتم تویه بانک یه لحظه فکر کردم اشتباه اومدم و به جای بانک اومدم
سینما! امروز رفته بودم تا کمی از حسابم بردارم خب چیکار میشه کرد این روزا کار
نیست و باید از اندوخته بخورم تا هوا کمی مساعد بشه و کار ما هم راس و ریس بشه و
بعد بشینیم بقول معروف اسکناس بشماریم و پول پارو کنیم! . من سالی فقط دوبار میرم
بانک یه بار تابستون تا به حسابم پول واریز کنم و یه بار هم زمستون از حسابم پول
برداشت کنم. دستش درد نکنه داداشی که این حساب رو برام باز کرد که الان به دردم
خورد. آره داشتم میگفتم که وارد سینما ببخشید بانک شدم تا پامو گذاشتم تویه بانک
چند ردیف صندلی که چه عرض کنم مبل کنار هم چیده بودن چند ردیف خانوما جلو و چند
ردیف آقایون هم پشت سرشون نشسته بودن و روبروشون هم یه ال سی دی 60 اینچی به چشم
میخورد که داشت یه سریال جالبی هم از شبکه 1 پخش میکرد به گمانم یه سریال خارجی بود
همه محو تماشای سریال بودن. با خودم گفتم (به بانکداران محترم هم توصیه میکنم) که
برای اینکه مشتری بانک های شما زیاد بشه حتما از این کارا بکنین که اگه به جای این
سریال و یا فیلم های شبکه ها بیان سریالهای پر طرفداری مانند قهوه تلخ ، جومونگ ،
لاست ، فرار از زندان هم بزارن دیگه نور علی نور میشه و فکر کنم که مشتری ها رو خوب
میخکوب خواهد کرد و شایدم اصلا از بانک نرن بیرون و همون جا اتراق بکنن! اگه تویه
بانک یه بوفه هم باز کنن و دم به ساعت یه فروشنده بین مشتری ها بچرخه و داد بزنه
تخمه ، پفک ، آجیل این هم فکر بدی نیست. یکی از چیزهای دیگه ای که میتونه مشتری رو
نگه داره اینه که چند تا باند استریو بزارن چهار گوشه بانک ، خب اون موقع دیگه حتما
زده رو دست سینما دالبی دیجیتال.
اینارو که داشتم مینوشتم یه خاطره جالبی یادم افتاد اونم بگم اون زمانهاییکه خیلی هم دور نبود و شور جوانی هم تویه سرمون بود و تنهایی میرفتم شهرهای اطراف گنبد و بقول معروف گشت و گذار میکردم. یه بارتویه شهری (حالا نمیخوام اسمشو ببرم) خسته و مونده رفتم تویه چایخانه تا هم استراحت کنم و هم یه استکان چایی بخورم. هر چی منتظر شدم چایخونه چی نیومد و از چای هم خبری نشد! و آنجایی که من توش بودم اصلا شبیه چایخونه هم نبود پس چرا سر در مغازه زده بودن "چایخانه". از بس صبر کردم خسته شدم پاشدم که برم که یه آقایی با کلی کارت عروسی که دستش بود وارد شد و گفت: بفرمایید کاری داشتین؟ من هم گفتم اومدم اینجا چایی بخورم و خستگی در کنم البته خستگیم رو در کردم ولی هر چی منتظر شدم از چای خبری نشد میخوام برم. اون آقا با متانت تمام گفت خب صبر کنید براتون چایی بیارم. من بازم منتظر شدم تا این آقا بره و چایی بیاره. بالاخره بعد از چند دقیقه معطلی با دو استکان چایی اومد و پیش من نشست و گفت: خب ببینم میخواهی چه کارتی برات چاپ کنم کارت عروسی ، کارت پذیرایی ، کارت حاجی یا .... منو بگو از تعجب شاخ در آوردم!!! من گفتم برای چاپ کارت عروسی این چیزا نیومدم فقط اومدم چایی بخورم بعد برم اون آقا نیش خندی زدی و گفت گرفتی ما رو؟ مگه اینجا چایخونه استکه چایی بخوری بعد بری؟ من هم گفتم : آره ، خود شما سر در مغازه زدین چایخانه. و یه دفعه هر دو بهم نگاه کردیم و خندیدیم. تازه فهمیدم بودم چه اشتباهی کردم من و چقدر این چاپخونچی آدم نازنینی بود. یادش بخیر بعضی وقتا میرم پیش اش و حسابی بابت این ماجرا قهقه میخندیم.
پی نوشت: یکی از نقطه های "پ" افتاده بود برای همین چاپخانه خونده میشد چایخانه.
اینارو که داشتم مینوشتم یه خاطره جالبی یادم افتاد اونم بگم اون زمانهاییکه خیلی هم دور نبود و شور جوانی هم تویه سرمون بود و تنهایی میرفتم شهرهای اطراف گنبد و بقول معروف گشت و گذار میکردم. یه بارتویه شهری (حالا نمیخوام اسمشو ببرم) خسته و مونده رفتم تویه چایخانه تا هم استراحت کنم و هم یه استکان چایی بخورم. هر چی منتظر شدم چایخونه چی نیومد و از چای هم خبری نشد! و آنجایی که من توش بودم اصلا شبیه چایخونه هم نبود پس چرا سر در مغازه زده بودن "چایخانه". از بس صبر کردم خسته شدم پاشدم که برم که یه آقایی با کلی کارت عروسی که دستش بود وارد شد و گفت: بفرمایید کاری داشتین؟ من هم گفتم اومدم اینجا چایی بخورم و خستگی در کنم البته خستگیم رو در کردم ولی هر چی منتظر شدم از چای خبری نشد میخوام برم. اون آقا با متانت تمام گفت خب صبر کنید براتون چایی بیارم. من بازم منتظر شدم تا این آقا بره و چایی بیاره. بالاخره بعد از چند دقیقه معطلی با دو استکان چایی اومد و پیش من نشست و گفت: خب ببینم میخواهی چه کارتی برات چاپ کنم کارت عروسی ، کارت پذیرایی ، کارت حاجی یا .... منو بگو از تعجب شاخ در آوردم!!! من گفتم برای چاپ کارت عروسی این چیزا نیومدم فقط اومدم چایی بخورم بعد برم اون آقا نیش خندی زدی و گفت گرفتی ما رو؟ مگه اینجا چایخونه استکه چایی بخوری بعد بری؟ من هم گفتم : آره ، خود شما سر در مغازه زدین چایخانه. و یه دفعه هر دو بهم نگاه کردیم و خندیدیم. تازه فهمیدم بودم چه اشتباهی کردم من و چقدر این چاپخونچی آدم نازنینی بود. یادش بخیر بعضی وقتا میرم پیش اش و حسابی بابت این ماجرا قهقه میخندیم.
پی نوشت: یکی از نقطه های "پ" افتاده بود برای همین چاپخانه خونده میشد چایخانه.
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 18:0 توسط امین
|
به بالی برای پرواز خوش اومدین. همیشه بارانی باشید. منظورم هوای بارانیه نه خود باران. :) به رسم روزگاران قدیم یه تصویر گذاشتم. این روزا مد شده گذاشتن تصویر گوشه وبلاگ. :)
