من در عمق این تاریکی ذره ای از نور وجودت رو حس کردم
آی جمال دختر پر شر و شور و شیطونیه اون همیشه دوست داشت خودش رو پیش دیگران نمایان
کنه و فیس و افاده ها بیاد. اون همیشه فکر میکرد که میشه به مقدسات و باورهای
دیگران دهن کجی کرد و آنها را خار و ذلیل شمرد.
مادر آی جمال یه روز با ماشین میخواد بره بیرون برای خرید و آی جمال هم اصرا میکنه باهاش بره ولی مامانش میگه: من هنوز به رانندگی زیاد وارد نیستم اگه اتفاقی بیفته بزار برای من بیفته نمیخوام تو آسیب ببینی. ولی آی جمال پاهاشو میکنه تویه یک کفش و میگه مرغ یه پا داره و باید باهاش بره. مادر آی جمال اون روز خیلی دلش شور میزد میدانست یه اتفاقی میخواد بیافته ولی نمیدونست، چی؟. از صبح خیلی مشوش و نگران بود.
آی جمال با مادرش میرن بیرون تا هم گشتی بزنن و هم خرید بکنن. با اینکه مادر ای جمال تازه گواهینامه رانندگی گرفته بود ولی با همون تازه واردیش هم با سرعت خیلی زیاد رانندگی میکرد! و این بی دقتی و سهل انگاری همون روز کار دستش میده و با یه ماشین دیگه تصادف میکنه. آی جمال که جلوی ماشین نشسته بود و کمر بندش رو هم از روی لجاجت نبسته بود سرش محکم به شیشه جلوی ماشین میخوره و از فرق سر مجروح میشه. آی جمال رو با همون حال میبرن بیمارستان بعد از اینکه آی جمال سه روز به حالت بیهوشی و کما میره روز چهارم به هوش میاد و دکترا اعلام میکنن که آی جمال از این به بعد نمیتونه ببینه و نابینا شده.
مادر آی جمال از اون روز به بعد غصه دار میشه و ماشین رو هم میفروشه و قسم میخوره که دیگه تویه ماشین پاشو نزاره. بعد از اون حادثه یک چشم مادر آی جمال اشک میشه یک چشمش خون. شب و و روز برای سلامتی آی جمال دعا میکنه و هر چی در برابر خدا زانو میزه و اشک میریزه افاقه نمیکنه انگار خدا میخواسته این خانواده رو یه جور تنبیه کنه! آی جمال رو به هر دکتر متخصصی که میشناسه میبره تا بلکه راه چاره ای پیدا بشه ولی همه دکترا از بهبودی آی جمال قطع امید میکنن. یه شب که مادر آی جمال در خواب عمیقی فرو رفته بود با صدای ناله ای از خواب بیدار میشه و خوب که به خودش میاد متوجه میشه این ناله از اتاق خواب آی جماله! خیلی آهسته به اتاق خواب آی جمال نزدیک میشه میبینه آی جمال رو ی سجاده مادرش نشسته و دستاشو بسوی خدا گرفته و ناله میکنه و میگه: خدایا منو ببخش اگه تا حالا سر کشی کردم و قرآن و پیامبرت رو به سخره گرفتم خدایا از اینکه تو را انکار کردم منو ببخش. مادر آی جمال مات و مبهوت مانده بود اصلا باور نمیکرد این آی جمال باشه. آی جمالی که تا اون موقع حتی یک بار هم در برابر خدا به سجده نرفته بود آی جمالی که فکر میکرد خدایی وجود نداره! آی جمالی که فکر ذکرش فقط رفتن به مجالس رقص و خوشگذرونی بود و هیچ دین و مذهبی رو قبول نداشت!. اشک در چشمان مادر آی جمال جمع شد میخواست اون هم ناله کنه و فریاد بزنه: (خدایا این چه عذابی بود که بر ما نازل کردی چشمان تنها دخترم رو از من گرفتی ای کاش جان منو میگرفتی و من این روزها رو نمیدیم). لحظه ای بعد دوباره آی جمال نالید: خدایا چشمانم رو گرفتی تا تاریکی رو به من هدیه کنی و من در عمق این تاریکی ذره ای از نور وجودت رو حس کردم و به روشنایی رسیدم. آنوقت که چشمام همه جا رو میدید من کور بودم و تو را نمیدیدم ولی الان با اینکه کورم دلم روشن شده و من از تاریکی و جهالت درونی نجات یافتم. ممنوتم خدا من همیشه میخوام چشمام کور باشه ولی دلم روشن بمونه.
برگرفته از یه اتفاق واقعی که برای آی جمال رخ داده است. با توافق و صلاح دید این خانواده از صد و بیست صفحه خاطرات آی جمال به صورت خلاصه این مطلب ارائه گردید.
مادر آی جمال یه روز با ماشین میخواد بره بیرون برای خرید و آی جمال هم اصرا میکنه باهاش بره ولی مامانش میگه: من هنوز به رانندگی زیاد وارد نیستم اگه اتفاقی بیفته بزار برای من بیفته نمیخوام تو آسیب ببینی. ولی آی جمال پاهاشو میکنه تویه یک کفش و میگه مرغ یه پا داره و باید باهاش بره. مادر آی جمال اون روز خیلی دلش شور میزد میدانست یه اتفاقی میخواد بیافته ولی نمیدونست، چی؟. از صبح خیلی مشوش و نگران بود.
آی جمال با مادرش میرن بیرون تا هم گشتی بزنن و هم خرید بکنن. با اینکه مادر ای جمال تازه گواهینامه رانندگی گرفته بود ولی با همون تازه واردیش هم با سرعت خیلی زیاد رانندگی میکرد! و این بی دقتی و سهل انگاری همون روز کار دستش میده و با یه ماشین دیگه تصادف میکنه. آی جمال که جلوی ماشین نشسته بود و کمر بندش رو هم از روی لجاجت نبسته بود سرش محکم به شیشه جلوی ماشین میخوره و از فرق سر مجروح میشه. آی جمال رو با همون حال میبرن بیمارستان بعد از اینکه آی جمال سه روز به حالت بیهوشی و کما میره روز چهارم به هوش میاد و دکترا اعلام میکنن که آی جمال از این به بعد نمیتونه ببینه و نابینا شده.
مادر آی جمال از اون روز به بعد غصه دار میشه و ماشین رو هم میفروشه و قسم میخوره که دیگه تویه ماشین پاشو نزاره. بعد از اون حادثه یک چشم مادر آی جمال اشک میشه یک چشمش خون. شب و و روز برای سلامتی آی جمال دعا میکنه و هر چی در برابر خدا زانو میزه و اشک میریزه افاقه نمیکنه انگار خدا میخواسته این خانواده رو یه جور تنبیه کنه! آی جمال رو به هر دکتر متخصصی که میشناسه میبره تا بلکه راه چاره ای پیدا بشه ولی همه دکترا از بهبودی آی جمال قطع امید میکنن. یه شب که مادر آی جمال در خواب عمیقی فرو رفته بود با صدای ناله ای از خواب بیدار میشه و خوب که به خودش میاد متوجه میشه این ناله از اتاق خواب آی جماله! خیلی آهسته به اتاق خواب آی جمال نزدیک میشه میبینه آی جمال رو ی سجاده مادرش نشسته و دستاشو بسوی خدا گرفته و ناله میکنه و میگه: خدایا منو ببخش اگه تا حالا سر کشی کردم و قرآن و پیامبرت رو به سخره گرفتم خدایا از اینکه تو را انکار کردم منو ببخش. مادر آی جمال مات و مبهوت مانده بود اصلا باور نمیکرد این آی جمال باشه. آی جمالی که تا اون موقع حتی یک بار هم در برابر خدا به سجده نرفته بود آی جمالی که فکر میکرد خدایی وجود نداره! آی جمالی که فکر ذکرش فقط رفتن به مجالس رقص و خوشگذرونی بود و هیچ دین و مذهبی رو قبول نداشت!. اشک در چشمان مادر آی جمال جمع شد میخواست اون هم ناله کنه و فریاد بزنه: (خدایا این چه عذابی بود که بر ما نازل کردی چشمان تنها دخترم رو از من گرفتی ای کاش جان منو میگرفتی و من این روزها رو نمیدیم). لحظه ای بعد دوباره آی جمال نالید: خدایا چشمانم رو گرفتی تا تاریکی رو به من هدیه کنی و من در عمق این تاریکی ذره ای از نور وجودت رو حس کردم و به روشنایی رسیدم. آنوقت که چشمام همه جا رو میدید من کور بودم و تو را نمیدیدم ولی الان با اینکه کورم دلم روشن شده و من از تاریکی و جهالت درونی نجات یافتم. ممنوتم خدا من همیشه میخوام چشمام کور باشه ولی دلم روشن بمونه.
برگرفته از یه اتفاق واقعی که برای آی جمال رخ داده است. با توافق و صلاح دید این خانواده از صد و بیست صفحه خاطرات آی جمال به صورت خلاصه این مطلب ارائه گردید.
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آذر ۱۳۸۹ ساعت 10:39 توسط امین
|
به بالی برای پرواز خوش اومدین. همیشه بارانی باشید. منظورم هوای بارانیه نه خود باران. :) به رسم روزگاران قدیم یه تصویر گذاشتم. این روزا مد شده گذاشتن تصویر گوشه وبلاگ. :)
