معلومه خوب نکاویدی ام
دوستی دستی به سرم کشید و گفت: نوشته هات در پیتی ان! بعد لحظه ای مکث کرد نه، عالین! یه کم که بیشتر خوند گفت:صد مرحبا ای ول! من کدوم یکی رو باور کنم؟ همین دوست یه روز که به محل کارم اومده بود از نمای محل کارم از کمدها و از میز کارم و از لباس پوشیدنم و از شخصیت مرموز و ویژه ام و از دکوراسیون و حتی از پدرم تعریف میکرد! میگفت چه مرد نازنینی بود به همه کمک میکرد ، مرد دل نازکی بود، همه بهش احترام میزاشتن، از کار پدرم صحبت میکرد میگفت: کار پدرت عالی بود حرف نداشت در کار خودش ماهر و اوستا، یه اوستای به تمام معنا. یه چیز جالبی هم گفت: میدونستی ما با هم فامیلیم البته از فامیل های دور!!! من که میگم یه کم دیگه میموند خودشو بجای برادرم قالب میکرد.
بعد از این همه حرف و حدیث گفتش: دویست ، سیصد تومن داری قرض بدی؟ آخه مرد حسابی بغل من اونقده گشاد نیست که توش هندونه جا بشه ما رو به خیر و شما رو بسلامت.
بعد از این همه حرف و حدیث گفتش: دویست ، سیصد تومن داری قرض بدی؟ آخه مرد حسابی بغل من اونقده گشاد نیست که توش هندونه جا بشه ما رو به خیر و شما رو بسلامت.
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مهر ۱۳۸۹ ساعت 16:56 توسط امین
|
به بالی برای پرواز خوش اومدین. همیشه بارانی باشید. منظورم هوای بارانیه نه خود باران. :) به رسم روزگاران قدیم یه تصویر گذاشتم. این روزا مد شده گذاشتن تصویر گوشه وبلاگ. :)
