آقای دکتر شربت آموکسی سیلین 250 میخوام !
چند روز قبل رفته بودم برای پسرم از داروخانه دارو (آموکسی سیلین) بخرم. پسرم از اینکه زیر کولر خوابیده بود بد جور سرما خورده تویه این گرما سرما خوردن یه کم عجیبه نه؟!. بچن دیگه زیر کولر میخوابن نوشمک میشن. خلاصه اینکه وارد دارو خانه که شدم دیدم قیامته و جای سوزن انداختن نیست ! انگار همه بچه شون سرما خورده بود ! منتظر شدم تا نوبتم برسه ، چند بار قبل از اینکه نوبتم برسه به دکتر دارو فروش ندا داده بودم اما افاقه نکرد انگار تویه دلش داشت میگفت: نوبتت بشه بعد. نوبتم که رسید رو به دکتر کردم و گفتم دکتر جان شربت آموکسی سیلین 250 میخوام ولی انگار نه انگار اصلا به من نیگا هم نکرد. انگار داشتم به دیوار میگفتم ! چند بار خواسته ام رو با صدای بلند اعلام کردم گفتم شاید گوشاش سنگینه ولی هیچ اثری نداشت. اون همه اش به جنس مؤنث جواب میداد و با من و امثال من کاری نداشت. برای همین با صدای آهسته طوری که آقا دکتر بشنوه گفتم : اگه من هم روسری سرم میکردم و یه مانتوی تنگ میپوشیدم و صدای نازک و نازی هم داشتم حتما زودتر از اینا داروم رو گرفته و رفته بودم. یهون آقا دکتر سرش رو بلند کرد و گفت : چی گفتی ؟؟؟ گفتم : همونی که شنیدی.

  [دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389]  [18:13]  [امین]  
ظهری رؤیایی
ظهر رفتم خونه خسته و کوفته از سر کار برگشته بودم که یهون زنگ موبایلم به صدا در اومد. کاکا بود میگفت: بریم عروسی یکی از دوستان. اصلا حوصله عروسی و مراسم عروسی رو نداشتم با این حال چون نخواستم دل کاکا رو بشکنم گفتم بعد از ظهر ساعت 3 بیا خونه مون از اونجا میریم عروسی اونم گفت ساعت 3 بعد از ظهر کار دارم ساعت 5 بیا محل عروسی همون جا باشه مکان قرارمون منم گفتم باشه غیر از این چاره دیگه ای داشتم مگه! این روزها هوا خیلی گرمه مخصوصا ظهر ها و بعد از ظهر هاش که جهنمه ! بعضی وقتا دمای گرما تا 45 درجه هم میرسه انگار ما داریم تویه آفریقا زندگی میکنیم بخدا آفریقا از اینجا خنک تره ! چیکار میشه کرد باید تحمل کرد تا این گرما به پایان برسه و هوا یه کم دلپذیرتر و ملایم تر بشه. من از بعد از ظهر های بهار و پاییز خوشم میاد دوست دارم زیر سایه درخت گردویی که وسط حیاطمونه روی (تلار) دراز بکشم و به آسمان نیگا کنم گاهی که به عمق آسمان نیگا میکنم میرم تویه رؤیا. با خودم میگم ای کاش پرنده بودم تا اون آخر آخرای آسمون پرواز میکردم و چه و چه و چه. و این رؤیا با هوای مطبوع اطراف باعث میشد بعد از ظهر دلپذیری داشته باشم. دوستی میگفت تویه این دنیای بزرگ بزرگترین آرزوت چیه منم بهش گفتم : دوست دارم هنگامی که رو مبلم لم داده و دارم فیلم "الیورتویست"  رو تماشا میکنم از این دنیا برم. هرچند دوستم سعی کرد به روی خودش نیاره  ولی من اون اشکایی که داشت به زور از من قایم میکرد رو تویه چشماش دیدم.


هر بار که مطلبی مینویسم و به پایان میرسونم تویه ذهنم حلقه فیلمی رو مجسم میکنم که داره به پایانش نزدیک میشه تق..تق..تق .. پایان فیلم...

اون تصویر تزیینیه یه وقت فکر نکنین اتاقمه!

  [سه شنبه نوزدهم مرداد 1389]  [17:29]  [امین]  
شهر رمضان الذی انزل فیه القران
شَهْرُ رَمَضانَ الّذی أُنْزِلَ فیهِ الْقُرآنُ هُدیً لِلنّاسِ و بَیِّناتٍ مِنَ الْهُدی و الْفُرْقان

بوی ماه رمضان را حس میکنم. بوی تلاوت قرآن بوی تراویح بوی ختم قرآن بوی بورک بوی بیشمه بوی قدر گیجه بوی یا رمضان گلر گچر بوی....

بوی خوبی بوی احسان بوی همدردی بوی نیکی بوی صداقت و یک رنگی بوی...

آغاز ماه مبارک رمضان به تمامی عاشقان الله مبارکباد.

  [سه شنبه دوازدهم مرداد 1389]  [19:42]  [امین]  
ما پوستين رو ول كرديم ...
ما پوستين رو ول كرديم ، پوستين ما رو ول نمي كنه.  
سيلابي از كوهستان جاري شده بود و از رودخانه مي گذشت. مرد بي نوائي از آنجا عبور مي كرد ، چيزي در آب شناور ديد و فكر كرد خيك يا پوستيني در آب شناور است.
مرد لخت شد و خودش را به آب زد به اين اميدكه آنرا بگيرد و با فروشش چيزي براي خود بخرد
ولي آنچه سيلاب آورده بود نه پوستين بود و نه خيك روغن ، بلكه يك خرس زنده بود كه در سيلاب گرفتار شده بود.
 
خرس دست و پا مي زد تا دستش را به چيزي بند كند . همين كه مرد نزديك شد و دستش را دراز كرد كه پوستين را بگيرد ، خرس براي نجاتش به او چسبيد . مردم ديدند كه مرد نيز همراه سيل پيش ميرود فرياد زدند : اگر نمي تواني پوستين را بياوري ولش كن و برگرد.
مرد جواب داد : بابا ، من پوستين را ول كردم ، پوستين مرا ول نمي كند.  
 
اين مثل هنگامي استفاده ميشود كه فردي به اميد سودي در كاري دخالت كند و در آن گرفتار شود . و اگر كسي به او نصيحت كند كه از خير اين كار بگذر براي دفاع از خود اين مثل را استفاده مي كند. 
  [دوشنبه یازدهم مرداد 1389]  [13:38]  [امین]  
کیش + مات
بنده اغلب از کلماتی که با "شین" شروع میشه خوشم میاد مانند شنا ، شیر (خوردنی) ، شمشیربازی ، شیرجه ، شبکه ، شوکولات (کاکائویی) ، شادی ، شعر ، شفتالو ، شامگاه ، شام ، شاهرود ، شاهنامه ، شب ، شهامت ، شکوه ، شکوفه ، شوخی ، شوال ، شهاب سنگ ، شهد ، و آخریش از شطرنج ، بازی زیبا و هیجان انگیزیه فقط باید راهشو بلد باشی.

یادمه 14-15 ساله که بودم یه استادی داشتم که از اون بازی شطرنج رو یاد گرفتم و اونقدر مهارت پیدا کرده بودم تا اینکه یه روز ناغافل شکستش دادم بعد از اینکه استاد رو شکست دادم اون هم نامردی نکرد و یه سیلی خوشگل نواخت زیر گوش بنده ! از اون روز متوجه شدم که نباید با استاد خودت بازی کنی و اگر هم بازی کردی باید باید باید (تاکیدیه) از اون ببازی تا اولا سیلی نوش جان نکنی و دوما اینکه بزاری اون فکرکنه که همیشه استاده ! و تویه حال و هوای خودش باشه و یه جورایی هم احترام به استاد به حساب میاد. آدمی که شطرنج بازی میکنه حتما اونقده باهوش هست که این قواعد جانبی رو رعایت بکنه.

پی نوشت : بعضی از دوستان از وضعیت نظرات بنده شاکی شدن ، باید بگم برای اینه که هر کسی نیاد هر چی دلش خواست بارم کنه. فکر کنم با این کار امنیت وبلاگم بیشتر بشه. این توصیه یک طراح وب بود که اجراش کردم. 

  [جمعه هشتم مرداد 1389]  [11:16]  [امین]  
یک بعد از ظهر کسل کننده ولی بیاد ماندنی
اومد و درست روبروم نشست انگار حرفای زیادی برای گفتن داشت ولی هیچ وقت ندیدم اونو ابراز کنه دستی به سرش کشید و با اخم نگاهم کرد و گفت: 

- دیروز اصلا بهم خوش نگذشت.

سرش رو پایین انداخت و دوباره به سرش دست کشید ولی این بار آرام آرام بود انگار گفتن این جمله خیلی براش درد آور و سخت بود. تازه داشت ازش خوشم میومد اون میتونست از خودش بگه از دیگران ایراد بگیره و... ولی یه چیزی تویه گلوش مونده بود چیزی مانند بغض چیزی مانند "کلی حرف" ولی چرا نمیگفت از خیلی وقت که باهاش آشنا شدم فقط بیشتر از چند تا جمله ازش نشنیدم اونم با اکراه ، شاید میترسید شایدم اعتماد نداشت ... نه نمیشه گفت اعتماد نداشت ! اعتماد داشت ولی چه طوری بگم آدم خجولی بود. من از این خجول بودنش خوشم میومد صورت اونو زیبا جلوه میداد ولی ای کاش خجالت رو کنار میزاشت و درست تویه چشمام نگاه میکرد و به صورتم حرفایی که تویه گلوش بعض کرده بود رو تف میکرد. من حاضر بود هر چی باشه بشنوم. ولی هیچوقت نشد با من صادق باشه و حرف دلشو بزنه.

اون متولد تیر ماه بود. شنیده بودم تیرماهی ها اونایی رو که دوست دارن رو بیشتراذیت میکنن. و یه خصلت بد تیر ماهی ها اینه که همیشه کاری میکنن و بعد از کرده خودشون پشیمون میشن. و یه جورایی میخوان کارهای خراب شده رو دوباره درست کنن. واین خیلی ضایع است! خودم هم تیر ماهی ام ازش دلخور نیستم چون یه جورایی به خودم رفته آها یه چیز دیگه اش هم به من رفته اینکه زیادی شاد و شنگوله و حبه انگوره!!!

تویه فنجانی که روی میز قرار داشت آهسته قهوه ریخت و بعد به آرومی اونو به من تعارف کرد صداش خیلی گنگ بود انگار داشت بجای گفتن "بفرمایید" داشت میگفت  "زهرمارت بشه" و میتونست حتی بدتر از این هم باشه ، بعد برای خودش هم قهوه ریخت ولی اصلا لب به فنجان نزد !

هنگام خوردن قهوه زیر چشمی بهش نگاه کردم داشت به کتابی که با خودش آورده بود فقط نگاه میکرد و ادای کسی رو در میاورد که داره کتاب میخونه و عمیقا رفته تو بحر کتاب ولی من زبل تر از اون بودم که تصورش رو میکرد. بهش گفتم چه کتابیه ؟

- راه بی پایان.

- موضوش چیه ؟

- در مورد سختی هاییکه زندانیها در سیبری میکشن.

- سیبری؟!

- آره دیگه سیبری شوروی.

- آها ، حتما باید خیلی جذاب باشه؟

- آره چندین بار خوندمش ولی بازم برام تازگی داره. ودیگه هیچی نگفت.

کاش از خودش میگفت از زندگیش از درونش از چیزهاییکه هنوز ازش نشنیده بودم. و چیزهایی که باعث شده بود اون ازم متنفر بشه ولی به روش نیاره.

ادامه دارد...

  [چهارشنبه ششم مرداد 1389]  [12:38]  [امین]  
حسین پناهی بودن آموخت ، رفتن را هم ...
 قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.
 
بعد از مرگم، انگشت ‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌ نگاری قرار دهید.

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبد شکافی کند، من به آن مشکوکم!

ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک ‌کاری کنند.

عبور هرگونه کابل برق ، تلفن ، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.


بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی ، گورستان را تماشا کنم.

کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید ، شاید آنجا هم نیاز باشد!

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!

کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.

گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.

در مجلس ختم من گاز اشک‌ آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.

از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم...
 
  [چهارشنبه ششم مرداد 1389]  [11:13]  [امین]