X
تبلیغات
بالی برای پرواز
آموزش تصویری و گام به گام ویندوز ایکس پی / xp
جهت وارد شدن به صفحه اصلی آموزش تصویری و گام به گام ویندوز ایکس پی اینجا رو کلیک نمایید.
  [چهارشنبه سی ام تیر 1389]  [12:7]  [امین]  
شانس
حتما تا حالا به افرادی برخورد کردین که میگن ، شانس نداریم ، اگه شانس داشتیم ، دیگران شانس دارن و ...
من که اصلا به این جور خرافات اعتقادی ندارم چون هر کسی باید دنبال بدست آوردن شانس باشه نه اینکه منتظر بمونه تا شانس در خونه شو بزنه که هیچ وقت هم نمیزنه ! تویه یه کتابی خوندم ما باید شانس رو خودمون ایجاد کنیم به فرض مثال اگه بخوام یه کاری رو شروع کنم و یه وقت بترسم که اون کار درست از آب درنیاد و دستام بلرزه حتما تویه کارم موفق نمیشم و هیچ وقت اون شانسه که منتظرشم بدست نمیاد اغلب اونایی که تویه کارهاشون شکست میخورن ، دنبال شانسن و با یک شکست دنباله اون کار رو نمیگیرن. کسانی رو سراغ دارم که بقول معروف پاشون لبه گوره ولی هنوز هم منتظرن که شانس بیاد و یک گونی جواهر بزاره در خونه اش و بره که من بعید میدونم همچین اتفاقی بیافته ! و یا کسانی هستند که آینده و موفقیت شون رو تویه برگه های شانسی میدونن که دیگران براشون طراحی کردن و با هزارمین بار باخت ، هنوز هم دنبال شانس میگردن و کسانی هم به قمار رو میارن تا شانسشون رو تویه اون بخش یه محکی بزنن ، بحث که به اینجا (قمار) کشید بزارین برای شما حکایت جوانی که میخواست قمار باز حرفه ای بشه رو بگم. جوانی خیلی دوست داشت قمار باز بشه و از هر کس سئوال میکرد جواب قانع کننده ای نمیشنید تا اینکه به پیر مردی برخورد و از اون سئوال کرد پیرمرد گفت به محله ای برو که تویه اون محله کوچه ای هست بنام کوچه آروم ته اون کوچه یه در چوبی هست که همیشه بازه ! وارد خونه که شدی یه مردی رو میبینی که وسط خونه نشسته اون حرفه ای ترین قمار بازه میتونی از اون رمز کار رو یاد بگیری ! جوان رو میگین تا اینو شنید با عجله رفت سراغ همون آدرسی که پیر مرد نشانیشو داده بود. جوان وارد خانه که شد مرد لاغر اندامی رو دید روی زمین نشسته و لباس به تن نداشت و همه هیکلش غرق در کثافت بود او نای دادن جواب سلام رو هم نداشت انگار از همه چیز خسته بود خسته خسته. جوان جلوتر رفت و به مرد گفت : سلام ، آمدم تا از شما فن قمار بازی رو یاد بگیرم تا یه قمار باز حرفه ای بشم. مرد نیشخندی زد وبه جوانک نگاه تاسف باری انداخت و گفت :برو ! جوان باز هم اصرار کرد ولی مرد گفت :برو. جوان دست بردار نبود برای همین دوباره التماس کرد که فن قمار بازی رو بهش یاد بده. مرد اینبار با عصبانیت سر جوانک داد کشید ولی جوان دست بردار نبود. مرد که دید جوانک سمج تر از اونیه که فکرش رو میکرد گفت : خوب به من نگاه کن من چیکار میکنم و بعد دو تاس برداشت و جفت اونا رو به پشت بام خونه ای که درآن زندگی میکرد انداخت و به جوانک گفت برو ببین تاسی که انداختم در چه وضعیتیه؟. جوان با خوشحالی رفت پشت بام و داد زد جفت شیش !!! مرد گفت بیا پایین کارت دارم جوان به فکر اینکه مرد تصمیم گرفته که قمار بازی رو یادش بده سریع خودشو به مرد رساند. مرد اینبار با چشمان اشک آلود گفت : ببین پسرم من با این همه مهارتم تویه قمار زندگیم این شکلیه وای به حال تو که میخوایی تازه شروع کنی ! جوان با شنیدن این حرف مرد قمار باز سرش را پایین انداخت و از اون خونه بیرون رفت. و دیگه هوس نکرد که قمار باز بشه . حالا یه جمع بندی مختصر ، بهتر نیست بجای اینکه بشینیم تویه خونه و دنبال شانس باشیم بریم بیرون و سعی خودمون رو بکنیم. و یادمون باشه اگه یه وقتی چیزی بنام شانس در خونه مون رو زد یقین بدونیم که اون شانس نیست بلکه یه دردسر حسابیه ! که بنام شانس وارد خونه هامون میشه و داره یه ماجرای نویی رو دوباره شروع میکنه.
  [سه شنبه بیست و نهم تیر 1389]  [16:55]  [امین]  
سفر به ترکیه

از این پست میخوام از سفرم به ترکیه که چند سال قبل انجام شد رو برای شما بنویسم. در این سفر منو دوست خوبم دمیرچی و یه شخص بسیار شوخ و بمب خنده به نام کاکا همراهی کردن. من میگم اگه کاکا نبود اصلا سفره خوش نمیگذشت. سعی میکنم ماجرای سفرم رو در 3 قسمت تقدیم شما بکنم تا حظ کنین. سال 8۳ بود من هم خیلی شوق ذوق داشتم تا ترکیه رو از نزدیک ببینم. تا حالا سفر خارجه نداشتم برای همین ثانیه شماری میکردم تا روز سفر فرا برسه. قبل از اینکه برم یعنی چند سال قبل ترش کتابهای ترکی که پدرم برام آورده بود رو خونده بودم و کلی چیز رو از روی اونا یاد گرفته بودم کتاب های تاریخی و رمان ترکی زیادی خونده بودم و تقریبا میشه گفت به خودم اطمینان داشتم که تویه ترکیه کم نمیارم هم از نظر تاریخ و هم زبان. با دمیرچی تازگیا آشنا شده بودم آدمی منظم ، قانون مند و جدی ، اگر هم میخندید به اندازه نیاز و احتیاج که خیلی کم دیدم بخنده ولی با خنده خوشگل تر بود خداییش. چندین بار برای کارهای مختلفی به ترکیه سفر کرده بود ولی زیاد با زبان اونجا اخت نشده بود و تنها یک واژه تکه کلامش شده بود"tamam abi". هر وقت هم با ترکا صحبت میکردم اون با دقت به حرفام گوش میداد و بعد از صحبت هام از من سئوال میکرد اون کلمه ای که گفتی یعنی چی؟ و من هم برای اینکه حرص اش رو در بیارم میگفتم خیلی مونده تا یاد بگیری . کاکا هم یکی از فامیل های دمیرچی بود و برای اینکه این سفر خشک و خالی طی نشه اونو با خودش آورده بود و خوب میدونست اگه کاکا نباشه سفر حال نمیده! هر بار که من از ترکیه صحبت میکردم کاکا میگفت : مگه تا حالا اونجا رفتی؟! من هم میگفتم نه ! تویه کتابا خوندم. و کتاب چه چیز اعجاب انگیزیه که قدرتش رو من تویه ترکیه فهمیدم. یادمه چند صفحه روزنامه ای که پدرم از ترکیه آورده بود رو نگه داشته بودم و تمامی کلماتش رو زیر نویس کرده بودم روزنامه دیگه جایی برای نوشتن نداشت اون روزنامه رو خیلی دوست داشتم و همیشه بعد از اینکه میخوندم (هر چند برام تکراری شده بود) اونو داخل پاکت گذاشته و بعد تویه کمدم میزاشتم. اول چیزی که با ورود به ترکیه متعجبم کرد صفحات روزنامه ای بود که بعد از گذشتن از مرز تویه سطل آشغال میدیدم ! آخه من با اون همه دقت اونا رو تویه کمدم نگه میداشتم اونوقت این ترکا اونو تویه سطل آشغال میریختن. حق هم داشتن برای اونا هر روز این روزنامه ها چاپ میشد ولی برای منه مسافر اندازه طلا قیمت داشت ! مخصوصا برای منی که عاشق ترکیه و زبان ترکی بودم.

  [پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389]  [19:8]  [امین]  
دوست

دوست آن باشد که گیرد دست دوست در پریشان حالی و درماندگی

 

  [چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389]  [13:42]  [امین]  
ای کاش من هم تکه گلیمی داشتم

ای کاش من هم تکه گلیمی داشتم و روی آن می نشستم و قاشق چوبی میفروختم و فارغ از قیل و قال این دنیای فانی گوشه ای برای خودم برمیگزیدم .ای کاش شعر میگفتم برای خودم ، برای دلم ، برای همسایه ، آه که من و تو چقدر از حال هم بی خبریم. ای کاش تکه گلیمی داشتم و آن تکه گلیم همه دنیای من بود روی آن به شکرانه آفرینش زیبای خداوند سر بر سجده مینهادم. ای کاش تکه گلیمی داشتم و لقمه هایم را با یتیمان و فقیران دنیا تقسیم میکردم. ای کاش تکه گلیمی داشتم و به بهانه فروختن زیور آلات با تمام ترکمن صحرا درد دل میکردم. ای کاش من هم تکه گلیمی داشتم. ای کاش...

  [یکشنبه سیزدهم تیر 1389]  [19:15]  [امین]  
از میان شما میرم ولی همیشه بیادتون هستم
با تشکر از دوستانی که به فکرم بودن من که نتونستم وارد وبلاگ رنگین کمان بشم گویا پسوردش رو عوض کردن. حتما اینم بجای دستت درد نکنه است! وبلاگ که ارزش شما رو نداره من در راه دوست جانم رو هم میدم. اینا همه اش یه وسیله است برای امتحان ما آدما. امیدوارم بتونیم از این امتحان سربلند بیرون بیاییم و در پیشگاه خداوند رو سفید محشور بشیم. فقط خواستم همینو بگم و از شما خداحافظی کنم بقول دوستی این وبلاگ و کلا بلاگفا ارزانی شما.

من دست تمام اون دوستانی که تا حالا با من بودن رو میبوسم و از اونها تقدیر و تشکر میکنم که هیچوقت منو فراموش نکردن هر چند دیگه نمیام وبلاگ نویسی ولی همیشه بیاد شما هستم. بیاد عزیزانی که همیشه برایم عزیز بودن. واین گل نثار شما دوستان.  

غنچه ای که تیرماه شروع به روییدن کرد در تیرماه پژمرد.

  [یکشنبه سیزدهم تیر 1389]  [14:3]  [امین]  
افسانه

ای همه احساس من در تو تهی   
تک تک پروانه ها را لابلای شعر خود می خوانده ای

من همان افسانه ام
خسته از اندیشه های دور تو
خسته از شهر و دیار کودکی

ای همه احساس خود را زیر پاها می نهی
بر صبوری های آدمهای نادان
روز و شب خندیده ای!

من همه دستان احساس خودم را بی جهت وا می کنم
تا نگردم وامدار تک نگاه عاشق و درمانده ات
تا نگردم سوفی آن ابروان دلکشت
زخم دیده از غم مردان ولگرد دلت
کشته ایی زان چشم های بی حیای، بی خرد
زائر درمانده آن دست های بی رمق

 

تو همان افسانه ایی
در نگاه من خودت را سوخته
آتشی در زیر انگشتان آدم ریخته
در نهایت، معنی خود را به بانکی باخته

من همان افسانه ام
تشنه ی فریادهای بی صدا
خفته ای در خون دل
سرنگون در افتخار
واژه ای در انتظار
آخرش باشد برای کردگار!

این شعرو دوست خوبم "من" سروده خوشم اومد گفتم وبلاگمو با شعر شروع کنم.

  [پنجشنبه دهم تیر 1389]  [18:18]  [امین]  
وبلاگ رنگین کمان هک شد
دوستان به گمانم وبلاگم هک شده از این به بعد اینجا مینویسم اگه بازم هک شدم بازم وبلاگ میزنم به من میگن امین.

دوستان فردا روز تولدمه هر جور شده من این روز رو جشن میگیرم حالا طوفان هم بیاد بیاد حتی آخرالزمان هم بشه من روز ۱۱ تیر ماه رو جشن میگیرم به همه شما قول میدم هیچ آدم عوضی هم نمیتونه این شادی منو به هم بزنه.

  [پنجشنبه دهم تیر 1389]  [11:8]  [امین]  
زیور آلات ترکمن

این کار دست یک دختر ترکمن است. او این اثر را در سال 85 به وجود آورده است در (کلاس صنایع دستی رشته نقره کاری). او خیلی اصرار داشت که نامی از خودش در این وب سایت برده نشود و من این را از فروتنی و افتادگی ایشان می دانم.
امید آن دارم که مردان و زنان ترکمن ما همچنان حامی سنت ها و باورهای خودشان باشند و روز به روز به عده آنها افزوده گردند. غیر از تبحر در نقره کاری ایشان در خیاطی و کار های دستی نیز مهارت چشمگیری دارند. که در آینده به تصاویر از کارهای دستی ایشان خواهیم پرداخت.

  [شنبه پنجم تیر 1389]  [10:8]  [امین]  
گل نرگس


گل نرگس را کسی دوست دارد که من هم او را دوست دارم ، گل نرگس برای من خاطره است گل نرگس زندگی من است گل نرگس شوق من ، تشویق من برای زندگیست ، گل نرگس پر از حجم لحظه هاست ، گل نرگس از جنس آسمان است ، او زیادی ساکت است ام با همان سکوتش کلی حرف برای گفتن دارد ، گل نرگس پشت پرچین نگاهش چشمان تردارد ، گل نرگس بوی زمستان می دهد ، بوی برف بوی سفیدی بوی نور ، راستی شما تا حالا نور را در دستانتان گرفته اید ؟ من این کار را کرده ام من نه تویه دستم بلکه تویه قلبم کمی نور رو به اسارت گرفته ام و با آن نور روز به روز به آسمان نزدیک تر می شوم ، و این را مدیون گل نرگسم ، فکرش را بکنید اگر گل نرگس نبود من همین پایین می ماندم و با اهل خاک مشغول خاک وگِل بازی بودم ، آخ بوی گل نرگس دیوانه ام میکنی...می خواهم همیشه پیشم بمانی و به من گرمی ببخشی.

  [سه شنبه یکم تیر 1389]  [9:7]  [امین]