تبليغاتX
بالی برای پرواز
                     
قرارمون یادت نره :)

اونجوریکه بنده مطلع شدم روز یکشنبه مراسم بزرگداشت مختومقلی فراغی گنبد تویه سالن ارشاد برگذار میشه. خیلی دوست داشتم دوستانی مانند محمد جان گلی و صمد عزیز رو از نزدیک ببینم و باهاشون آشنا بشم ، هرچند این دوستان و دیگر دوستان در قلب بنده جای دارند. از دوستان وبلاگنویس گنبدی هم تقاضا میشه یه قرار بزاریم همدیگه رو ببینیم.
این شعر پر از نقص رو که میبینید با قلم شکسته بنده به تحریر در اومد. البته قبل از اینکه اینو تویه وبلاگ بزارم با چند تن از اساتید برجسته در میان گذاشتم و آنها هم بزرگواری کرده و ایراداتش رو گرفتن. ولی چون بنده از شعر و شاعری چیزی سرم نمیشه نفهمیدم چی گفتن! فقط تا این حد فهمیدم که رنگ این شعر سفیده. :) این قطعه اثر هنری که میبینید در ستایش مختومقلی سرودم.

اویان گور حالقینگی ای مختومقلی
سندن آلدیلار سوزده نسخا ، گورکینی
هایسی بیر ملت گورندیر بیله بیر گوهر !
سن باشیمیزا تاج سن ، بیر تاج
سن پند بردینگ حالقینگا سعدی یالی
سن عشقدان سوز آچدینگ حافظ یالی
سن چونگغیر عرفان دوزدینگ مولانا یالی
سن ترکمن باتیرلارینا قوشغی دوزدینگ فردوسی یالی
کیچی ، اولی سنینگ آدینگی دیلدن دوشیرمیار
هیچ بیر ترکمنینگ اویی بوش دال سنینگ دیوانینگ دان
بوتین عالم ، هر دیلده ، یانگلانیار سنینگ آدینگ
دنیاده ترکمنی سن بیلن تانایارلار ای مختومقلی

و اما تصحیح این شعر توسط استاد صحنه.

مختومقلي ، اي درديمينگ درماني
اويان گؤر شهراتينگ آسمانا يتدي
اي سوزينگ صنغاتي نسخا عالئما 
اوازانگ ايراندان هريانا يتدي

سؤزگوهرينگ بوتين حالقا آرماندير
دردلي لرينگ قورساقينا درماندير
هيچ بير ملت سنينگ كمين گؤرماندير
باشيميميزنگ تاجي سن سنيگ، فراغي!

بلند توتوب حافظ سعدی نگ آدینی
مولانا نینگ یاقان عرفان اودینی
شول بییک لنگ برن هممه زادینی
ترکمنیمه سن برنسینگ فراغی 

سطیر یازدینگ قورقاق؛ باتیرلار حقدا
سوزآچدینگ مومن لر کافرلار حقدا
آلا آسمان همده مله یر حقدا
سئر لاری سن اووره دن سینگ فراغی

گزیب سن بخارا هرات خیوانی
غویوب گیتدینگ بیزه دادلی , میوانی
ایچی سویجی لیک دن دولی دیوانی
ایله سوغات سن ادن سینگ فراغی

سوزلرینگ آیلانیار ایل لردن ایله
سوزلرینگ گچن دیر دیل لردن دیله
چالیشمازلار اونی آلتین زر بیله
سوز بهاسین آرتدیران سینگ فراغی

ديوانينگ هر اوينگ تاجي بوليپ دير
هرباغانا حرمت بيله گوليپ دير
سوز بايداقينگ بوتين ايلده قاليپ دير
جنت ايچره جاي توتان سينگ فراغى


فقط نگین ترجمه اش کن که اصلا کار من نیست! خیلی سعی کردم ترجمه اش کنم و لی دیدیم با ترجمه معنا و مفهوم واقعی شعر از بین میره.
 
پی نوشت اولی : دنباله "یه روز سگی بعد از مراسم مختومقلی".
پی نوشت دومی : یه نسخه از این شعر رو برای ارزیابی به استاد عیدی وکیلی ، استاد موسی قزلجه ، دوست خوب و نازنین ام ایوب جان گرکزی ، استاد صحنه و خانم ایگدری رباعی نویس جوان فرستادم.
پی نوشت سومی : روز یکشنبه بیست و چهارم سالن ارشاد یادت نره. ساعت 5.
پی نوشت چهارمی : خیلی دوست داشتم این شعر رو تویه مراسم مختومقلی بخونم. شایدم خوندم. :)
پی نوشت پنجمی : دستت طلا استاد صحنه.

  [چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391]  [14:30]  [امین]  
یه روز سگی قسمت اول
امروز قراره از یه روز سگی خودم بنویسم از لحن سگی بودن مطلبم معذرت.
صبح زود (نه خیلی زود) تقریبا ساعت 9 با صدای تلویزیون که خیلی هم بلند نبود از خواب بیدار شدم. از دیشب تلویزیون روشن مانده بود و من از فرط خستگی و خواب آلودگی نتونسته بودم تلویزیون رو خاموش کنم. با صدای داد و بیداد مجری برنامه کودک بیدار شدم. قبل از همه چیز رفتم برای خودم یه صبحانه آماده کنم تا یه کم انرژی بگیرم امروز خونه خالی و پر از سکوت بود و فقط صدای همین مجریه به گوش میرسید خونه هیچوقت اینقدر ساکت و کسل کننده نبود. رفتم تویه آشپزخونه تا کتری رو بزارم روی اجاق کتری خالی بود اونو پر از آب کردم و گذاشمتش رو اجاق و زیرش رو روشن کردم ، بعد از مدتی اب به جوش اومد و وقت دم کردن چایی بود ، دنبال چایی خشک گشتم ولی به گمانم چایی خکشه تموم شده بود با این اوضاع مجبور بودم برم بیرون و چایی بخرم ، لباسم رو تنم کردم و از خونه زدم بیرون... بقال سر کوچه مون هنوز نیومده بود و بسته بود برای همین مجبور شدم 2 کوچه بالاتر برم تا به یه مغازه ای برسم ، بعد از چند دقیقه پیاده روی آخرش به مغازه باحالی که قبلترها از اون خرید میکردم رسیدم. چایی دلخواهم رو گرفتم و رو به فروشنده کردم و گفتم چقد میشه گفتش : 5 تومن دست تویه جیبم کردم تا پول مغازه دار رو بدم ولی هر چقدر گشتم از پول خبری نبود :) آخ. همه پولام تویه اون یکی شلوارم بود. با شرمندگی بسیار رو به فروشنده کردم و گفتم : معذرت میخوام شرمنده کیف پولم تویه خونه جا مونده ، الان میرم پول رو میارم و با شما حساب میکنم. ولی فروشنده منو بیشتر شرمنده خودش کرد گفت : ایرادی نداره جانم چایی رو ببر پولو بعدا بیار. گفتم : ممنون و از مغازه زدم بیرون. به جلوی درب خونه که رسیدم تازه یادم افتاد که کلیدهای درب خونه هم تویه اون یکی شلوارمه! :) برای همین مجبور شدم از دیوار خونه برم بالا و هر طوری شده خودم رو به بالای دیوار رسوندم. یادمه کوچیکتر که بودم از همین دیوار مثل گربه بالا میرفتم. ولی حالا حدود صد کیلو وزن دارم و اینجور جاها کم میارم. با احتیاط تمام سعی کردم خودم رو به حیاط برسونم ، داشتم از دیوار پایین می اومدم که صدای جر خوردن شلوارم منو جای خودم میخکوب کرد. آره دوستان خواننده بالی برای پرواز ، شلوارم به اندازه بیست سانتی پاره شده بود! اونم چه پاره شدنی. :) عذابتون ندم دوستان با شلوار پاره و چایی بدست وارد آشپزخونه شدم در حالیکه به این روز سگی لعنت میفرستادم. وقتی وارد آشپزخونه شدم متوجه شدم تا برم و بیام آب کتری تموم شده و داره بوی مطبوع ذوب شدن آلومینیوم به مشام میرسه. بازم خوبه یه کتری زاپاس تویه خونه داشتم. با خودم حساب کردم اگه کار اینجوری پیش بره تا شب فقط میتونم یه استکان چایی بخورم.
همراه من باشین این قصه سر دراز دارد.

  [سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391]  [10:27]  [امین]  
بدون شرح

  [چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391]  [10:1]  [امین]